The Feelings
4.97K subscribers
13.6K photos
511 videos
142 files
592 links

@ArmoulinBot
Download Telegram
Heaven in Hell
Nikkita
شبانه‌.
"قهوه" - ریچارد براتیگان (ترجمه علیرضا صاهری عراقی)


بعضی وقت ها زندگی آدم فقط به قهوه بند است و همه ی صمیمیتی که با یک فنجان قهوه به دست می آید. یک بار داشتم مطلبی می خواندم درباره ی قهوه . نوشته بود قهوه برای آدم خیلی مفید است و باعث تحریک همه اعضای بدن می شود.
اولش فکر می کردم مطلب را یک جور ِ عجیبی گفته که توی ذوق می زند ، اما با گذشت ِ زمان فهمیدم در حد خودش بی ربط نیست. حالا می گویم منظورم چیست.
دیروز صبح ، رفته بودم دیدن دختری. از او خوشم می آید. گذشته هامان هرچه بووده گذشته. دیگر محلم نمی گذارد..به هم زدم و حالا پشیمانم...زنگ زدم و پای پله ها منتظر ماندم. صدایش را از طبقه ی بالا می شنیدم که این طرف و آن طرف می رفت. از راه رفتنش معلوم بود تازه بلند می شود. بیدارش کرده بودم
بعد از پله ها آمد پایین. نزدیک شدنش را توی دلم احساس می کردم. هر قدر که میآمد پایین دلم هری می ریخت و لحظه باز شدن در یک قدم نزدیک میشد. چشمش که افتاد به من تُرش کرد.
اما روزی روزگاری بود که خیلی از من خوشش می آمد، همین هفته ی پیش. حالا خودم را می زنم به آن راه و از خودم می پرسم چی شده؟
گفت : " راحت نیستم. نمی خوام حرف بزنم
گفتم : " یه فنجون قهوه می خوام" ، اما توی دنیا از این بدتر چیزی نبود که دلم بخواهد.این را طوری گفتم که انگار دارم از طرف یک نفر دیگر برایش تلگراف می خوانم، یک نفر که واقعا یک فنجان قهوه می خواست و به هیچ چیز دیگر فکر نمی کرد.

گفت : "باشه" ، از پله ها رفتم بالا. مضحک بود. تازه چیزی پوشیده بود و لباس ها به تنش جور نشده بودند و تا فیها خالدونش پیدا بود. رفتیم آشپزخانه. شیشه ی قهوه ی فوری را از قفسه درآورد و گذاشت روی میز. یک فنجان و قاشق هم گذاشت کنارش. نگاهشان کردم. تابه ی پر آبی رو گذاشت روی گازی و زیرش را روشن کرد
تمام مدت یک کلمه هم حرف نزد. لباس ها دیگر به تنش غریبی نمی کردند. برخلاف من. از آشپزخانه رفت بیرون ، بعد رفت پایین پله ها که ببیند نامه ای آمده یا نه. یادم نمی آمد چیزی دیده باشم. دوباره آمد بالا و رفت توی یک اتاق دیگر و در را پشت سرش بست. نگاهی به تابه ی روی گاز انداختم....
مطمین بودم تا آب جوش بیاید یک سالی طول می کشد. تازه اول پاییز بود و تابه این قدر آب داشت که نگو..اشکال کار همین جا بود. نصف آب را خالی کردم توی ظرف شویی.... حالا آب زودتر جوش می آمد. شش ماه بیشتر طول نمی کشید. خانه ساکت بود.

نگاهی انداختم بیرون و ایوان را برانداز کردم. چند تا کیسه آشغال آنجا بود. چشم چرخاندم توی آشغالها که از روی ظرف و پوسته ها و آت و آشغالها سر در بیاورم تازگی ها چه خورده است. چیزی دستگیرم نشد

بهار شد و آب شروع کرد به جوشیدن. نفس راحتی کشیدم. نگاهی انداختم به میز. شیشه ی قهوه ی فوری ، فنجان خالی و قاشق ، همه مثل مراسم غسل میت روی میز چیده شده بود. این ها وسایل لازم برای درست کردن یک فنجان قهوه است.

وقتی ده دقیقه بعد خانه را ترک می کردم ، مثل قبر فنجان را توی خودم جا داده بودم.
گفتم : " بابت قهوه ممنون" ، گفت : "خوش آمدی" . صدایش از پشت ِ در بسته می آمد. صدایش مثل تلگراف بود. دوزاری ام افتاد که دیگر باید زحمت را کم کنم.
بقیه ی روز را صرف قهوه درست نکردن کردم. خیلی خوب بود. بعد غروب شد. شام رفتم رستوران و بعد یک سر رفتم بار، چند پیکی زدم و با چند نفر گپ زدم.

ما آدمهای بار بودیم و حرف های باری می زدیم. آدم ها و حرف ها، همه را فراموش کردم ، بار تعطیل شد. دوی نصفه شب بود ، باید می رفتم بیرون. سان فرانسیسکو را مه و سرما گرفته بود. توی فکر مه رفتم و یک جور حس ِ انسانی و بی پناهی کردم.

گفتم به دختر دیگری سر بزنم. یک سالی می شد که دیگر با هم دوست نبودیم. اما قبلا خیلی ایاغ بودیم..مانده بودم مرا ببیند چه فکر می کند...راه افتادم طرف خانه اش ، خانه اش زنگ نداشت. البته این بختِ کوچکی بود که به من روی آورده بود. آدم باید هوای این فرصت های کوچک را داشته باشد، من که به هر صورت دارم.

در را باز کرد. روبدوشامبری جلوی خودش نگه داشته بود..باور نمی کرد که دارد من را نگاه می کند. وقتی باور کرد من را نگاه می کند گفت : " چی می خوای"؟ سرم را انداختم پایین و رفتم تو

طوری چرخید و در را بست که من توانستم نیمرخ اش را ببینم. زحمت نمی کشید روبدوشامبر را کامل دور خودش بپیچد ، فقط نگه داشته بود جلویش

از تنش یک خط ِ غیر منقطع می دیدم که از فرق سر تا نوک پایش کشیده شده بود. همچین عجیب به نظر می رسید . شاید به خاطر این بود که خیلی دیروقت شب بود...گفت: چی می خوای؟؟
گفتم: یه فنجون قهوه می خوام ! چه حرف مسخره ای گفتم ، چیزی که دلم واقعا می خواست این نبود که دوباره اسم قهوه را بیاورم.
نگاهی انداخت به من و یک خرده نیمرخش را چرخاند. از دیدنم خوشحال نبود. حالا باز " انجمن پزشکان آمریکا" می گوید "زمان" دوای دردهاست...خط ممتدِ تنش را نگاه کردم.
گفتم : بیا با هم یه فنجون قهوه بخوریم . دلم می خواد بات حرف بزنم. خیلی وقته حرف نزدیم" .
نگاهم کرد و باز نیمرخش را چرخاند. زل زده بودم به خط ِ ممتد تنش..هیچ خوب نبود.
گفت : " دیر وقته. صبح باید پا شم..اگه خواستی توی آشپزخونه قهوه ی فوری هست..من باید برم بخوابم".
ته راهرو چراغ آشپزخانه روشن بود. دلم نمی خواست باز تنها توی آشپزخانه قهوه بخورم. دلم نمی خواست بروم خانه کس دیگری باز هم قهوه بخواهم....
شستم خبر دار شد که آن روز به یک زیارت عجیب و غریب اختصاص داده شده بود ، و من این جور برنامه ریزی نکرده بودم..باز خدا رو شکر که این بار شیشه ی قهوه ی فوری و فنجان سفید خالی و قاشق را با هم روی میز نگذاشته بودند...

می گویند وقتی بهار می آید جوان ها هوس عشق و عاشقی می کنند ، اما اگر حسابی وقت آزاد داشته باشند شاید حتی هوس یک فنجان قهوه هم بکنند.
Lovers by Henri de Toulouse-lautrec
Forwarded from ayeh bayati
‏جرأت کنید راست و حقیقی باشید. جرأت کنید زشت باشید! اگر موسیقی بد را دوست دارید، رک و راست بگویید. خود را همان که هستید نشان بدهید. این بزک تهوع‌انگیز دورویی و دوپهلویی را از چهره روح خود بزدایید، با آب فراوان بشویید.
رومن رولان
ژان کریستف
1.
#رشتو
چون خیلی از عزیزا بهم لطف داشتن و بهم خیلی از تجربیاتشون رو گفتن و بهم کمک کردن، وظیفه خودم دونستم درمورد افسردگی و دارو های ضد افسردگی یه سری مسائل که از تجربیات شخصیمه بهتون بگم. امیدوارم مفید باشه براتون❤️/
2.
۱- کلا افسردگی ریشه در استرس هامون داره، پس بخاطر شرایط ایران، کرونا و کلا این دنیای تخمی خیلیا افسرده میشن و اینو باید بدونین که شما تنها نیستین. خیلیا درگیرشن، خیلیا درگیرش بودن و درمان شدن، خیلیا هم درگیرش میشن. پس این مسئله که چرا من اینجوری شدم براتون ناراحت کننده نباشه/
3.
۲- اینو درک کنید که این فرآیند درمان و اینجور داستانا قرار نیست یه شبه اثر کنه و توقع بیجا از خودتون نداشته باشین. این توقع ها فقط استرستون رو بیشتر میکنه و حالتون بدتر میشه
4.
۳- همیشه یه نفر مورد اعتماد داشته باشید که هر مسئله ای براتون پیش میاد باهاش درمیون بذارید. مهم نیست دوست باشه یا تراپیست یا هر کوفت و زهر مار دیگه، حرف زدن خیلی کمک میکنه
5.
۴- خودتون رو در شرایط مقایسه قرار ندین، هی با خودتون نگید قبلا چیکار میکردم، قبلا فلان جور بود. بپذیرید که شرایط تخمیه و باهاش باید کنار بیاید.
۷- دراگ نزنید. وقتی دراگ میزنید حالتون خوبه، بهتون خوش میگذره ولی وقتی دوباره به حالت عادی برمیگردین تحمل افسردگی سخت تر میشه و رو به دراگ های جدید تر و بیشتری میارید. اگه تو این شرایط هستید ترک کنید، خیلی سریع هم ترک کنید
9.
۸- تفریح های جدید برای خودتون درست کنید، نمیدونم چجوری ولی این کارو بکنید. حتی اگه تفریحتون به کافه رفتن محدود شده، سعی بکنید کافه های مختلف برید، کارای متفاوت انجام بدید مطمئن باشید تاثیر خوبی میذاره روتون
10.
۹- تغذیه‌تون رو کنترل کنید. افسرده ها یا میل به غذا خوردن ندارن، یا اینقد میخورن که گاییده میشن. غذای سالم خوردن رو تو دستور کار بذارید ولی برای اینکه به خودتون حال بدید فست فودم بخورید، کیرتونه
11.
۱۰- کار کنید، خیلی کار کنید، تا میتونید کار کنید، اگه درس میخونید، خیلی درس بخونید. درگیر کردن ذهن با این چیزا هم عملکرد مغزتون رو بالا میبره هم نمیذاره فکرای کسشر بکنید
۱۲- اینو همیشه برای خودتون تکرار کنید که اگه یه روزی دوباره حالم خوب باشه و دیگه افسرده نباشم چقدر میتونم قدر زندگی رو بدونم و چقد بهم حال میده. این امید خیلی زیباس
۱۳- یکبار برای همیشه به اطرافیانتون توضیح بدید که در شرایطی قرار دارید که ممکنه نیاز به تنهایی داشته باشید. وقتی بی حوصله هستید و بقیه سعی میکنن بهتون کمک کنن بیشتر روی اعصابتون میرن و مشکلاتی به وجود میاد که دوست ندارید پیش بیاد.
15.
۱۴- سعی کنید خانواده کم ترین دخالت رو تو کاراتون داشته باشن. خانواده های ایرانی درک درستی از افسردگی ندارن و نمیتونن کمک زیادی بهتون کنن
16.
۱۵- چیزایی که یادم بود رو اکثرا گفتم، آخریش رو میذارم برای قرص های ضد افسردگی. تا جایی که میتونید ازش فرار بکنید، چون برخلاف تصور عوام این قرصا خوشحالتون نمیکنن، بیشتر بی حس میشین، دیگه نه شادی رو میفهمین نه غم، این فاجعس. سعی کنید اخرین مرحله برید سراغ این قرصا.
17.
۱۶- بازم بهتون میگم شما تنها نیستید، قوی باشید مطمئنم از پسش برمیاین❤️
18.
احساس میکنم بعضیا منظورم رو راجع به قرص ضد افسردگی بد متوجه شده باشن، من نگفتم از قرص ضد افسردگی بترسید، سعی بکنید اخرین سنگرتون باشه چون شما اگه یه آدم افسرده باشید که شادی رو حس میکنه، خیلی بهتر از آدمیه که قرصا کلا بی حسش کردن
19.
این نمودار رو نگاه کنین، افسردگی کاملا سینوسیه. شما اگه یه زمانی تو قعر بگایی بودی نباید خودتو ببازی، باید اینو متوجه شی که این ته ته داستانه و این باعث‌ میشه تحملت بالاتر بره، اگه تو اوج عشق و حال بودی باید بدونی یه روز دوباره حالت بد میشه ولی دوباره به این روزا برمیگردی.

« منبع: کاربر تی ری پی »
Shee
Elyanna
ترانه‌ای از «الیانا»، دختر ۱۹ ساله‌ی فلسطینی.
The Bath of Venus – Charles Haslewood Shannon, 1898–1904.
(Tate Britain, London)
A Classical Beauty – John William Godward, 1909.
(Private collection)