Forwarded from The Feelings
تمام روز، به ریزش یکریز اشک گذشت. چون آسمان خزهبستهی شهری بارانی که روزهاست بندآمدنی در کارش نیست. رطوبتی دوخته بر تنِ هوا؛ گویی تماشا از پسِ پردهای مکدر ممکن است و بس. و تنها گواه آن همه باران، چالههای آباند و دایرههای هردم درهم و تو بر تو.
من امروز اما گواهی نداشتم جز قلبی که تنهایی به ستوهاش آورده.
من امروز اما گواهی نداشتم جز قلبی که تنهایی به ستوهاش آورده.