همه چیز برام پوچ و بیمعنیه. هیچ چیزی برام ذرهای لذتبخشنیست. کاش میشد این احساس آلتمآب رو از بین ببرم؛ یا کاش میشد احساسم رو به صورت کامل و جامع به تصویر بکشم یا بیان و منتقل کنم تا شاید کمی قابل تحملتر میشد برام، چون اونموقع میدونستم شخص دیگهای هم اون احساس رو درک میکنه و در غمش با من شریکه، اما نه؛ چون نه عرضهی این کار رو دارم و نه دلِ ناراحت کردن یک شخص دیگه برای آرومتر شدن خودم. همون بهتر که نمیشه. همون بهتر که تنهایی برنجم؛ حداقل رنجی که باعث رنجش دیگری نشه رنج با ارزشتریه.