Forwarded from The Feelings
بزرگترین باگ خلقت، در ساعتها و روزهای بعد از اتمام یک کتاب بلند، سریال، یا یک دورهمی شلوغ و چند روزه تعریف میشود. خلاء مطلق درجایی اطراف معده که صدالبته ربطی به معده ندارد، و نمیشود با غذا درمانی آن خلاء را پر کرد.
Incarnation
December
incarnation:
a particular life, in religions that believe that we have many lives
[پستراک مناسب این ساعت، این حال، و این هوا]
a particular life, in religions that believe that we have many lives
[پستراک مناسب این ساعت، این حال، و این هوا]
Forwarded from The Feelings
بله، کاملاً درست است، من در آشپزخانه، پشت یک پاراوان زندگی می کنم، اما این مهم نیست؛ من جدا از همه زندگی میکنم، و چه بهتر، در سکوت و آرامش. من برای خودم تختخوابی تهیه کردهام، و یک میز، یک دراور، و یک جفت صندلی، و یک تمثال حضرت مسیح هم به دیوارم آویختهام. درست است که جاهای بهتر -حتى جاهای خیلی بهتری- می توان پیدا کرد، اما رضایت و راحتی است که اهمیت دارد. و من در واقع همه این کارها را برای راحتی خودم کردهام، و تو نباید فکر کنی هیچ مقصود دیگری داشتهام. پنجرهٔ تو روبروی پنجرهٔ من است، آن طرف حیاط؛ حیاط باریک است، و تو را که میگذری می شود دید و این شادی بزرگی برای آدم بخت برگشته ای مثل من است و تازه ارزانتر هم هست.
[بیچارگان - فیودور داستایفسکی]
[بیچارگان - فیودور داستایفسکی]
The Feelings
Arctic Lake – Night Cries
توی سرم موشکبارونه. آژیر میکشن. آژیر میکشن. آژیر میکشن. همه فرار میکنن. هرکی هرچی دستشه، رها میکنه و میدوه سمت پلهها. یکی کودکی رو بغل میگیره. دیگری پیرزنی رو کول میکنه. یکی خودش رو به گرمای سینه و بازویی میرسونه. فرار میکنن سمت پناهگاه. من سر میگردونم سمت پنجره و چسبهای کاغذی ضربدری. هیچکس نیست. شهر خالی شده. لکهی روشنی میبینم توی آسمون که سوتکشون و داغ میافته وسط سینهم. آژیر میکشن. سقف و دیوارها فرومیریزه. زیر تلی از آوار هنوز آژیر میکشن. من اما به طور زجرآوری زندهام هنوز. توی تنهایی. زیر موشکبارونِ بیامون.