The Feelings
4.96K subscribers
13.6K photos
511 videos
142 files
592 links

@ArmoulinBot
Download Telegram
می‎دانی من از ملامت شدن چه گریزانم و بیزار؟ همه‎ی آدم‎ها گاهی گیر می‎کنند. در گذشته. در مرور. در انتظار. گیر می‎کنند در نارسیده‎ها. در از دست رفته‎ها. گیر می‎کنند و جهان‎شان می‎شود یک شکنجه‎گاه تاریک. آن‎قدر تاریک که اگر چشم به سیاهی خو کند هم باز چیزی جز سیاهی در کار نیست. گیر می‎کنند و دور می‎زنند و فرومی‎روند و نمی‎رسند به هیچ. گیر کرده‎ای و این تاریکی و تنهایی را دوست نداری. کورمال دست می‎کشی به هوای روزنی. اما همه‌ی تقلاها بی‎حاصل‎اند. آن بیرون اما، پشت تاریکی توبه‌تو صدای دیگرانی هست. که زندگی‎شان را می‎کنند و آدم‎هاشان را دارند و تو می‎شنوی به درد. بعضی‎هاشان اما دهان ملامت را به تاریکی تو نزدیک می‎کنند. به ریشخندی و زهری تکرار می‎کنند، بلند شو! تمام‎اش کن! بیرون بیا! خودت را حیف و حرام نکن! تکانی بخور! تو می‎شنوی و به تاریکی دست می‎کشی و راه فراری نمی‎یابی اما. ترکش‎های تیز و سوزان سرزنش جان و تن‎ات را بی‎امان نشانه می‎روند. اما تو گیر کرده‎ای. نمی‎خواهی این حال را و پاهات بر زمین سفت است و اما گریزی نیست. می‎دانی از چه حرف می‎زنم؟ من گیر کردن را نمی‎خواهم. در تاریکی نشستن و پوسیدن را. سرزنش را. سرزنش را. سرزنش را.
Sur l'océan couleur de fer
Alcest
مناسب برای ۳ نیمه‌شب. با من گوش بده.
By Van Gogh 🥀