میدانی من از ملامت شدن چه گریزانم و بیزار؟ همهی آدمها گاهی گیر میکنند. در گذشته. در مرور. در انتظار. گیر میکنند در نارسیدهها. در از دست رفتهها. گیر میکنند و جهانشان میشود یک شکنجهگاه تاریک. آنقدر تاریک که اگر چشم به سیاهی خو کند هم باز چیزی جز سیاهی در کار نیست. گیر میکنند و دور میزنند و فرومیروند و نمیرسند به هیچ. گیر کردهای و این تاریکی و تنهایی را دوست نداری. کورمال دست میکشی به هوای روزنی. اما همهی تقلاها بیحاصلاند. آن بیرون اما، پشت تاریکی توبهتو صدای دیگرانی هست. که زندگیشان را میکنند و آدمهاشان را دارند و تو میشنوی به درد. بعضیهاشان اما دهان ملامت را به تاریکی تو نزدیک میکنند. به ریشخندی و زهری تکرار میکنند، بلند شو! تماماش کن! بیرون بیا! خودت را حیف و حرام نکن! تکانی بخور! تو میشنوی و به تاریکی دست میکشی و راه فراری نمییابی اما. ترکشهای تیز و سوزان سرزنش جان و تنات را بیامان نشانه میروند. اما تو گیر کردهای. نمیخواهی این حال را و پاهات بر زمین سفت است و اما گریزی نیست. میدانی از چه حرف میزنم؟ من گیر کردن را نمیخواهم. در تاریکی نشستن و پوسیدن را. سرزنش را. سرزنش را. سرزنش را.