میگوید نباید این اندازه بیپروا بنویسی. نباید آینهدارِ گوشههای پنهان زندگیات باشی. میگوید نباید این اندازه در معرض و سپرانداخته و در دسترس باشی. این آسیب محض است! میگویم من به زودی خواهم مرد و همه چیز تمام خواهد شد. میگویم چون میلیونها و میلیاردها تن و جانی که تمام شدهاند و به چاه فراموشی و خاموشی لغزیدهاند؛ من هم.
دیگر چه کسی خاطرش میماند مردی از دلتنگی میگفته یا نیمههای شبی با غم به نوشتن مینشسته؟ به خدا که در حافظهی هیچکسی ثبت نمیشود. همه به آن گودال تاریک میلغزیم و زمان چون گورسنگی عظیم از خاطرها پنهانمان میکند.
دیگر چه کسی خاطرش میماند مردی از دلتنگی میگفته یا نیمههای شبی با غم به نوشتن مینشسته؟ به خدا که در حافظهی هیچکسی ثبت نمیشود. همه به آن گودال تاریک میلغزیم و زمان چون گورسنگی عظیم از خاطرها پنهانمان میکند.
The Feelings
The Devil's Eye (1960, Ingmar Bergman)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Through a Glass Darkly (1961, Ingmar Bergman)
میدانی من از ملامت شدن چه گریزانم و بیزار؟ همهی آدمها گاهی گیر میکنند. در گذشته. در مرور. در انتظار. گیر میکنند در نارسیدهها. در از دست رفتهها. گیر میکنند و جهانشان میشود یک شکنجهگاه تاریک. آنقدر تاریک که اگر چشم به سیاهی خو کند هم باز چیزی جز سیاهی در کار نیست. گیر میکنند و دور میزنند و فرومیروند و نمیرسند به هیچ. گیر کردهای و این تاریکی و تنهایی را دوست نداری. کورمال دست میکشی به هوای روزنی. اما همهی تقلاها بیحاصلاند. آن بیرون اما، پشت تاریکی توبهتو صدای دیگرانی هست. که زندگیشان را میکنند و آدمهاشان را دارند و تو میشنوی به درد. بعضیهاشان اما دهان ملامت را به تاریکی تو نزدیک میکنند. به ریشخندی و زهری تکرار میکنند، بلند شو! تماماش کن! بیرون بیا! خودت را حیف و حرام نکن! تکانی بخور! تو میشنوی و به تاریکی دست میکشی و راه فراری نمییابی اما. ترکشهای تیز و سوزان سرزنش جان و تنات را بیامان نشانه میروند. اما تو گیر کردهای. نمیخواهی این حال را و پاهات بر زمین سفت است و اما گریزی نیست. میدانی از چه حرف میزنم؟ من گیر کردن را نمیخواهم. در تاریکی نشستن و پوسیدن را. سرزنش را. سرزنش را. سرزنش را.