The Feelings
4.97K subscribers
13.6K photos
511 videos
142 files
592 links

@ArmoulinBot
Download Telegram
شب خالی از هر جنبنده‎ای‎ست. گه‎گاه گذرِ دورِ اتومبیلی. و رج‎های سوسوزن شهر و بادی که پوستم را چون پارچه‎ای گره‎گره کرده. من نشسته‎ام روی تپه‎ای مشرف. جایی که برق چشم روباهکی لای سیاهی بوته‎ها می‎پایدم. و سگی پوست بر استخوان چسبیده و چشم قی‌کرده دور و برم را بو می‎کشد. شب خالی از هر جنبنده‎ای‎ست. به زنی فکر می‎کنم که از این ارتفاع می‎لغزد! از این ارتفاع می‎لغزد و در خار و خاک می‎خراشد تن را. شکافی بالای ابرو. شکستی بر شقیقه. خراشی روی گونه. و صمغ سرخ خون، جسته از تن گیاهی پشت کوه بلند. کاسه‎ی سفید استخوان آرنجی. موهایی گوریده در قاصدک‎های هرز و زرد. لاک ارغوانی انگشت‎های پای چپ. پیراهنی پاره و دریده. پستان کوچک نیمه برهنه‎ای که جابه‎جاش از تیزی سنگ شیارهایی وحشی. زنی گم‎شده، ناآشنا، بی‎نشانه. با پلک‎هایی تا عمق هیچ بسته. شب خالی از هر جنبنده‎ای‎ست. پوست شب جرب‎زده‎ست و من هراسم نیست. دست پیش می‎برم به نوازش. می‎شود مرگی چنین را پس زد؟ رگه‎های شیری صبح را تماشا کرد وقت سپیده؟ یا اذان دوردستی که باد به شوخی پراکنده. نشسته‎ام روی تپه‎ای مشرف. و آخرین خاطره را زنده می‎کنم. آخرین کبریتی که دمی گرماش زنده‎ام می‎دارد. تنم گر می‎گیرد از ضربه‎ای و فشاری که اول‎بار تنم را وصلِ او کرد. از گلوگاهی که عقب رفت. دهانی که خشکید. اشکی که لغزید. و لبخند‎ی... دهانم طعم گرم شیر و خوشایند قهوه را ها می‎کند به صورت باد. لمبرهای برهنه‎ام از خاطره‎ی سنگی سرد منقبض می‎شوند. با پاهایی آویخته. شانه‎هایی پوشیده در پیراهنی از آنِ او. و گونه‎هایی به رنگ شکوفه‎های اردیبهشت... شب خالی از هر جنبنده‎ای‎ست. تاریکی‎ست. نشسته‎ام روی تپه‎ای مشرف. سگی سر به زانوم گذاشته و از گوشه‎ی چشم‎هاش نگاهم می‎کند. و درد می‎کشد. و درد می‎کشم. تا باز روسپی کرخت صبح لحاف شب را پس بزند.
Twin Peaks | David Lynch 🥀
Song for mountains
Les Discrets
آهنگی برای کوه‌ها.
می‎گوید نباید این اندازه بی‎پروا بنویسی. نباید آینه‎دارِ گوشه‎های پنهان زندگی‌ا‎ت باشی. می‎گوید نباید این اندازه در معرض و سپرانداخته و در دسترس باشی. این آسیب محض است! می‎گویم من به زودی خواهم مرد و همه چیز تمام خواهد شد. می‎گویم چون میلیون‎ها و میلیاردها تن و جانی که تمام شده‎اند و به چاه فراموشی و خاموشی لغزیده‎اند؛ من هم.
دیگر چه کسی خاطرش می‎ماند مردی از دل‎تنگی می‎گفته یا نیمه‎های شبی با غم به نوشتن می‌نشسته؟ به خدا که در حافظه‎ی هیچ‎کسی ثبت نمی‎شود. همه به آن گودال تاریک می‎لغزیم و زمان چون گورسنگی عظیم از خاطرها پنهان‎مان می‎کند.
می‎دانی من از ملامت شدن چه گریزانم و بیزار؟ همه‎ی آدم‎ها گاهی گیر می‎کنند. در گذشته. در مرور. در انتظار. گیر می‎کنند در نارسیده‎ها. در از دست رفته‎ها. گیر می‎کنند و جهان‎شان می‎شود یک شکنجه‎گاه تاریک. آن‎قدر تاریک که اگر چشم به سیاهی خو کند هم باز چیزی جز سیاهی در کار نیست. گیر می‎کنند و دور می‎زنند و فرومی‎روند و نمی‎رسند به هیچ. گیر کرده‎ای و این تاریکی و تنهایی را دوست نداری. کورمال دست می‎کشی به هوای روزنی. اما همه‌ی تقلاها بی‎حاصل‎اند. آن بیرون اما، پشت تاریکی توبه‌تو صدای دیگرانی هست. که زندگی‎شان را می‎کنند و آدم‎هاشان را دارند و تو می‎شنوی به درد. بعضی‎هاشان اما دهان ملامت را به تاریکی تو نزدیک می‎کنند. به ریشخندی و زهری تکرار می‎کنند، بلند شو! تمام‎اش کن! بیرون بیا! خودت را حیف و حرام نکن! تکانی بخور! تو می‎شنوی و به تاریکی دست می‎کشی و راه فراری نمی‎یابی اما. ترکش‎های تیز و سوزان سرزنش جان و تن‎ات را بی‎امان نشانه می‎روند. اما تو گیر کرده‎ای. نمی‎خواهی این حال را و پاهات بر زمین سفت است و اما گریزی نیست. می‎دانی از چه حرف می‎زنم؟ من گیر کردن را نمی‎خواهم. در تاریکی نشستن و پوسیدن را. سرزنش را. سرزنش را. سرزنش را.