Forwarded from The Feelings
به چه نیاز دارم؟ به خودم. خودم را خیلی لازم دارم. احتیاج دارم که تصویر خودم را ببینم که پشت میز گرد چوبی یا پشت بوم نقاشی نشستهام مینویسم و نقاشی میکنم. این تصویر را میخواهم. این تصویر اصیل من است. و من این چنین خودم را باز مییابم. موضوع این نیست که من نویسنده یا نقاشم یا چه هستم یا آرزو دارم چه باشم. موضوع گذشته و آیندهام نیست. موضوع حال و احوال من است که چه طور زنده میمانم و چه طور میتوانم خودم را پیش ببرم. موضوع این است که من لبهی ترس و افسردگی و گیجی راه میروم و ممکن است هر دم سقوط کنم. موضوع این است که من باید زندگی را چهارچنگولی بچسبم. موضوع این است که بیرون جنگ و خونریزی است و من باید با درونم به صلح برسم و خودم و آدمها را دوست داشته باشم و این سختترین کار جهان است گاهی.
The Feelings
Coffee and Cigarettes (2003, Jim Jarmusch)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
The Devil's Eye (1960, Ingmar Bergman)
شب خالی از هر جنبندهایست. گهگاه گذرِ دورِ اتومبیلی. و رجهای سوسوزن شهر و بادی که پوستم را چون پارچهای گرهگره کرده. من نشستهام روی تپهای مشرف. جایی که برق چشم روباهکی لای سیاهی بوتهها میپایدم. و سگی پوست بر استخوان چسبیده و چشم قیکرده دور و برم را بو میکشد. شب خالی از هر جنبندهایست. به زنی فکر میکنم که از این ارتفاع میلغزد! از این ارتفاع میلغزد و در خار و خاک میخراشد تن را. شکافی بالای ابرو. شکستی بر شقیقه. خراشی روی گونه. و صمغ سرخ خون، جسته از تن گیاهی پشت کوه بلند. کاسهی سفید استخوان آرنجی. موهایی گوریده در قاصدکهای هرز و زرد. لاک ارغوانی انگشتهای پای چپ. پیراهنی پاره و دریده. پستان کوچک نیمه برهنهای که جابهجاش از تیزی سنگ شیارهایی وحشی. زنی گمشده، ناآشنا، بینشانه. با پلکهایی تا عمق هیچ بسته. شب خالی از هر جنبندهایست. پوست شب جربزدهست و من هراسم نیست. دست پیش میبرم به نوازش. میشود مرگی چنین را پس زد؟ رگههای شیری صبح را تماشا کرد وقت سپیده؟ یا اذان دوردستی که باد به شوخی پراکنده. نشستهام روی تپهای مشرف. و آخرین خاطره را زنده میکنم. آخرین کبریتی که دمی گرماش زندهام میدارد. تنم گر میگیرد از ضربهای و فشاری که اولبار تنم را وصلِ او کرد. از گلوگاهی که عقب رفت. دهانی که خشکید. اشکی که لغزید. و لبخندی... دهانم طعم گرم شیر و خوشایند قهوه را ها میکند به صورت باد. لمبرهای برهنهام از خاطرهی سنگی سرد منقبض میشوند. با پاهایی آویخته. شانههایی پوشیده در پیراهنی از آنِ او. و گونههایی به رنگ شکوفههای اردیبهشت... شب خالی از هر جنبندهایست. تاریکیست. نشستهام روی تپهای مشرف. سگی سر به زانوم گذاشته و از گوشهی چشمهاش نگاهم میکند. و درد میکشد. و درد میکشم. تا باز روسپی کرخت صبح لحاف شب را پس بزند.
میگوید نباید این اندازه بیپروا بنویسی. نباید آینهدارِ گوشههای پنهان زندگیات باشی. میگوید نباید این اندازه در معرض و سپرانداخته و در دسترس باشی. این آسیب محض است! میگویم من به زودی خواهم مرد و همه چیز تمام خواهد شد. میگویم چون میلیونها و میلیاردها تن و جانی که تمام شدهاند و به چاه فراموشی و خاموشی لغزیدهاند؛ من هم.
دیگر چه کسی خاطرش میماند مردی از دلتنگی میگفته یا نیمههای شبی با غم به نوشتن مینشسته؟ به خدا که در حافظهی هیچکسی ثبت نمیشود. همه به آن گودال تاریک میلغزیم و زمان چون گورسنگی عظیم از خاطرها پنهانمان میکند.
دیگر چه کسی خاطرش میماند مردی از دلتنگی میگفته یا نیمههای شبی با غم به نوشتن مینشسته؟ به خدا که در حافظهی هیچکسی ثبت نمیشود. همه به آن گودال تاریک میلغزیم و زمان چون گورسنگی عظیم از خاطرها پنهانمان میکند.