The Feelings
4.96K subscribers
13.6K photos
511 videos
142 files
592 links

@ArmoulinBot
Download Telegram
Forwarded from The Feelings
به چه نیاز دارم؟ به خودم. خودم را خیلی لازم دارم. احتیاج دارم که تصویر خودم را ببینم که پشت میز گرد چوبی یا پشت بوم نقاشی نشسته‌ام می‌نویسم و نقاشی می‌کنم. این تصویر را می‌خواهم. این تصویر اصیل من است. و من این چنین خودم را باز می‌یابم. موضوع این نیست که من نویسنده‌ یا نقاشم یا چه هستم یا آرزو دارم چه باشم. موضوع گذشته و آینده‌ام نیست. موضوع حال و احوال من است که چه طور زنده می‌مانم و چه طور می‌توانم خودم را پیش ببرم. موضوع این است که من لبه‌ی ترس و افسردگی و گیجی راه می‌روم و ممکن است هر دم سقوط کنم. موضوع این است که من باید زندگی را چهارچنگولی بچسبم. موضوع این است که بیرون جنگ و خونریزی است و من باید با درونم به صلح برسم و خودم و آدم‌ها را دوست داشته باشم و این سخت‌ترین کار جهان است گاهی‌.
شب خالی از هر جنبنده‎ای‎ست. گه‎گاه گذرِ دورِ اتومبیلی. و رج‎های سوسوزن شهر و بادی که پوستم را چون پارچه‎ای گره‎گره کرده. من نشسته‎ام روی تپه‎ای مشرف. جایی که برق چشم روباهکی لای سیاهی بوته‎ها می‎پایدم. و سگی پوست بر استخوان چسبیده و چشم قی‌کرده دور و برم را بو می‎کشد. شب خالی از هر جنبنده‎ای‎ست. به زنی فکر می‎کنم که از این ارتفاع می‎لغزد! از این ارتفاع می‎لغزد و در خار و خاک می‎خراشد تن را. شکافی بالای ابرو. شکستی بر شقیقه. خراشی روی گونه. و صمغ سرخ خون، جسته از تن گیاهی پشت کوه بلند. کاسه‎ی سفید استخوان آرنجی. موهایی گوریده در قاصدک‎های هرز و زرد. لاک ارغوانی انگشت‎های پای چپ. پیراهنی پاره و دریده. پستان کوچک نیمه برهنه‎ای که جابه‎جاش از تیزی سنگ شیارهایی وحشی. زنی گم‎شده، ناآشنا، بی‎نشانه. با پلک‎هایی تا عمق هیچ بسته. شب خالی از هر جنبنده‎ای‎ست. پوست شب جرب‎زده‎ست و من هراسم نیست. دست پیش می‎برم به نوازش. می‎شود مرگی چنین را پس زد؟ رگه‎های شیری صبح را تماشا کرد وقت سپیده؟ یا اذان دوردستی که باد به شوخی پراکنده. نشسته‎ام روی تپه‎ای مشرف. و آخرین خاطره را زنده می‎کنم. آخرین کبریتی که دمی گرماش زنده‎ام می‎دارد. تنم گر می‎گیرد از ضربه‎ای و فشاری که اول‎بار تنم را وصلِ او کرد. از گلوگاهی که عقب رفت. دهانی که خشکید. اشکی که لغزید. و لبخند‎ی... دهانم طعم گرم شیر و خوشایند قهوه را ها می‎کند به صورت باد. لمبرهای برهنه‎ام از خاطره‎ی سنگی سرد منقبض می‎شوند. با پاهایی آویخته. شانه‎هایی پوشیده در پیراهنی از آنِ او. و گونه‎هایی به رنگ شکوفه‎های اردیبهشت... شب خالی از هر جنبنده‎ای‎ست. تاریکی‎ست. نشسته‎ام روی تپه‎ای مشرف. سگی سر به زانوم گذاشته و از گوشه‎ی چشم‎هاش نگاهم می‎کند. و درد می‎کشد. و درد می‎کشم. تا باز روسپی کرخت صبح لحاف شب را پس بزند.
Twin Peaks | David Lynch 🥀