با شعر نرم و محزونی روبهرو نیستیم! چهار گونه گیاه، بردهاند تا نیمهی پنهان ماه که ببینند در آن کرهی سرد و تاریک جان میگیرند یا نه. از آن میان، پنبهها ساقهی باریکِ تردِ سبزشان را با خمیازهای کرخت کشیدهاند رو به آسمان اما در سوز سگکش شبهای ماه به کل خشکیدهاند.
تعبیر تلخیست که سینهی پاری آدمها، شب نیمهی پنهان ماه است و دانهی سپید قلب پاری دیگر، جوانهای سوخته بر آن حجم سرد شناور در کهکشان. همان حباب حفرهدار آویختهای که میشود خیره به روشناش، شبهای تیرهی زمین را تاب آورد؟ هزاران حذر از دلتنگی!
تعبیر تلخیست که سینهی پاری آدمها، شب نیمهی پنهان ماه است و دانهی سپید قلب پاری دیگر، جوانهای سوخته بر آن حجم سرد شناور در کهکشان. همان حباب حفرهدار آویختهای که میشود خیره به روشناش، شبهای تیرهی زمین را تاب آورد؟ هزاران حذر از دلتنگی!
Forwarded from The Feelings
به چه نیاز دارم؟ به خودم. خودم را خیلی لازم دارم. احتیاج دارم که تصویر خودم را ببینم که پشت میز گرد چوبی یا پشت بوم نقاشی نشستهام مینویسم و نقاشی میکنم. این تصویر را میخواهم. این تصویر اصیل من است. و من این چنین خودم را باز مییابم. موضوع این نیست که من نویسنده یا نقاشم یا چه هستم یا آرزو دارم چه باشم. موضوع گذشته و آیندهام نیست. موضوع حال و احوال من است که چه طور زنده میمانم و چه طور میتوانم خودم را پیش ببرم. موضوع این است که من لبهی ترس و افسردگی و گیجی راه میروم و ممکن است هر دم سقوط کنم. موضوع این است که من باید زندگی را چهارچنگولی بچسبم. موضوع این است که بیرون جنگ و خونریزی است و من باید با درونم به صلح برسم و خودم و آدمها را دوست داشته باشم و این سختترین کار جهان است گاهی.