The Feelings
4.96K subscribers
13.6K photos
511 videos
142 files
592 links

@ArmoulinBot
Download Telegram
دو روز است متوجه شده ام، که هروقت اراده کنم، در خودم سردی و بی تفاوتی می بینم. دیشب، موقع پیاده روی، هرصدای کوچک در خیابان، هر چشمی که به طرف من بر می گشت، هر تصویری ‌که توی ویترینی می دیدم، در نظرم مهم تر از خودم بود.

یادداشت ها
فرانتس کافکا
حالتی از تیمارستان را در زندگی خودم احساس می‌کنم. بی‌گناه و در عینِ حال خطاکار، نه در یک سلول، بلکه در این شهر زندانی‌ام.
‏این دختر خانومی که تو اتوبوس کنارم نشسته بود ادکلنش بوی شامپو پاوه می‌داد، ولی 20 برابر خوشبوتر. می‌خواستم سر صحبت رو اینطوری باز کنم که: «پایه‌ی یک حموم دو نفره هستی؟».
Safe but Not Safe
Peter Cavallo
افسردگی‌ام به شکل یک روباه سیاه‌ است.
با چشم‌های آبیِ سردش به چشم‌هایم خیره شده و انرژی تاریک سردی را از چشم‌هایش ساطع‌ می‌کند.
مغزم را می‌فشارد و از گوش‌هایم خون سیاه بیرون می‌چکد.
خون سیاه سقوط کرده و به گل رز قرمزی که ساقه‌ای خمیده اما بی خار دارد برخورد می‌کند و قرمزی رز را به سیاهی کدر خشک، و ساقه‌های سیقل‌داده‌اش را به خارستان تبدیل میکند.
خارستانی که رو هر خار اش کفشدوزکی با چشم‌های آبی و بال‌های نیمه‌باز در حال زجر کشیدن است.
زیر گل، ریشه‌ای خشکیده که روی آن‌را کرم‌های سیاه پوشیده و از خون سیاه سرد من تغذیه می‌کند.
افسردگی‌ام تا عمق خاک نفوذ کرده و تا گردن روباه سیاه را نبُرم، به مکش خون‌ام ادامه خواهد داد.
غمگینم.
شب بخیر.
اما اگر می‌خواهیم از بی‌مایگی تخیل و از امحای ناخوشنودی‌های پر ارزش خود که احساساتمان را می‌پالاید و به ما می‌آموزد که به شیوایی و به دقت سخن بگوییم، و نیز از تضعیف آزادی‌مان بپرهیزیم، باید دست به عمل بزنیم. دقیق‌تر بگویم، باید بخوانیم.

[ماریو بارگاس یوسا - چرا ادبیات؟]