روشنی زیاد هم جالب نیست،
آدم همه چیزو می بینه و همه اونو می بینن.
توی تاریکی آدم می تونه خیال کنه، چیزی، جایی، کسی منتظرشه.
[داستایفسکی - شبهای روشن]
آدم همه چیزو می بینه و همه اونو می بینن.
توی تاریکی آدم می تونه خیال کنه، چیزی، جایی، کسی منتظرشه.
[داستایفسکی - شبهای روشن]
Forwarded from The Feelings
تو راه پله یه خانمه از طبقه سوم صدا زد: امشب که تنهایی شام بیا خونه ما، گفتم چشم
داشتم میرفتم بالا که همون خانم از پایین صدا زد: نرو اون صدا واقعی نبود.
حالا مشکل این نیست که باید کدومو باورکنم و از کجا میدونن من تنهام، مشکل اینه که یادم اومد ما اصلا طبقه بالا و پایین نداریم.
داشتم میرفتم بالا که همون خانم از پایین صدا زد: نرو اون صدا واقعی نبود.
حالا مشکل این نیست که باید کدومو باورکنم و از کجا میدونن من تنهام، مشکل اینه که یادم اومد ما اصلا طبقه بالا و پایین نداریم.
Forwarded from The Feelings
بزرگترین باگ خلقت، در ساعتها و روزهای بعد از اتمام یک کتاب بلند، سریال، یا یک دورهمی شلوغ و چند روزه تعریف میشود. خلاء مطلق درجایی اطراف معده که صدالبته ربطی به معده ندارد، و نمیشود با غذا درمانی آن خلاء را پر کرد.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
کیوته خب مرتیکه، چرا لفت میدی؟
Forwarded from The Feelings
از من بپرسند، میگویم اشباع از غم و شادی بزرگترین اشتباهیست که یکنفر میتواند در حق خودش مرتکب شود و بدترین اتفاقیست که میتواند برای یکنفر بیفتد. اشباع، اغوا و یا حتی ارضاء عاطفی که اسمش را بگذارید، فرقی نمیکند. یکطوری، گرفتن فرصتِ تجربۀ شادیهای کوچک است و مثلاً از دستدادن تجربهی آرام غمهای کودکانه -یا حداقل کوچک و مختصر- که باعث شود اوضاع یکنواخت نباشد. برای همین است که همیشه اوّلینها و قدیمیترها برایمان هیجانانگیزترند و به شکل غیرمعمول خاطرات و حس خوبی برایمان میگذارند. یکبار این اجازه را به خودمان میدهیم که بیشینۀ حال خوبمان را تجربه کنیم یا بیشینۀ احساس بد در وجودمان حل شود و مشکل از همین جا شروع میشود: هیچوقت تا به آن بیشینه نرسیم، تغییری در حالمان حس نمیکنیم. یک زندگی احساسی نباتی را شکل میدهیم و خودمان از آن شکایت میکنیم. همین میشود که چشممان همواره به گذشته است. یک خطکش دستمان میگیریم و تمام اتفاقات؛ احساسات و توقعاتمان را با آن میسنجیم. سرآخر هم سرخورده میشویم که چرا همه چیز از معیارهایمان کوچکتر است. دوستی میگفت برای حس خوبداشتن عزا نگیریم.
یکی از لذت های زندگی زیگموند فروید سیگار کشیدن بود.
یک بار که دید پسرش سیگار را رد می کند، به او گفت: «پسرم، سیگار کشیدن یکی از بزرگ ترین و ارزان ترین لذت های زندگی است و اگر از همین حالا تصمیم به نکشیدن داری، تنها می توانم برایت متاسف باشم!»
یک بار که دید پسرش سیگار را رد می کند، به او گفت: «پسرم، سیگار کشیدن یکی از بزرگ ترین و ارزان ترین لذت های زندگی است و اگر از همین حالا تصمیم به نکشیدن داری، تنها می توانم برایت متاسف باشم!»