Forwarded from The Feelings
به چه نیاز دارم؟ به خودم. خودم را خیلی لازم دارم. احتیاج دارم که تصویر خودم را ببینم که پشت میز گرد چوبی یا پشت بوم نقاشی نشستهام مینویسم و نقاشی میکنم. این تصویر را میخواهم. این تصویر اصیل من است. و من این چنین خودم را باز مییابم. موضوع این نیست که من نویسنده یا نقاشم یا چه هستم یا آرزو دارم چه باشم. موضوع گذشته و آیندهام نیست. موضوع حال و احوال من است که چه طور زنده میمانم و چه طور میتوانم خودم را پیش ببرم. موضوع این است که من لبهی ترس و افسردگی و گیجی راه میروم و ممکن است هر دم سقوط کنم. موضوع این است که من باید زندگی را چهارچنگولی بچسبم. موضوع این است که بیرون جنگ و خونریزی است و من باید با درونم به صلح برسم و خودم و آدمها را دوست داشته باشم و این سختترین کار جهان است گاهی.
Sun Light
Max Ritcher
هر چقدر گشتم، نتونستم آهنگ بهتری برای حال و هوای این روزهامون پیدا کنم.
با هم گوش بدیم و خون بگِرییم.
با هم گوش بدیم و خون بگِرییم.
روشنی زیاد هم جالب نیست،
آدم همه چیزو می بینه و همه اونو می بینن.
توی تاریکی آدم می تونه خیال کنه، چیزی، جایی، کسی منتظرشه.
[داستایفسکی - شبهای روشن]
آدم همه چیزو می بینه و همه اونو می بینن.
توی تاریکی آدم می تونه خیال کنه، چیزی، جایی، کسی منتظرشه.
[داستایفسکی - شبهای روشن]
Forwarded from The Feelings
تو راه پله یه خانمه از طبقه سوم صدا زد: امشب که تنهایی شام بیا خونه ما، گفتم چشم
داشتم میرفتم بالا که همون خانم از پایین صدا زد: نرو اون صدا واقعی نبود.
حالا مشکل این نیست که باید کدومو باورکنم و از کجا میدونن من تنهام، مشکل اینه که یادم اومد ما اصلا طبقه بالا و پایین نداریم.
داشتم میرفتم بالا که همون خانم از پایین صدا زد: نرو اون صدا واقعی نبود.
حالا مشکل این نیست که باید کدومو باورکنم و از کجا میدونن من تنهام، مشکل اینه که یادم اومد ما اصلا طبقه بالا و پایین نداریم.
Forwarded from The Feelings
بزرگترین باگ خلقت، در ساعتها و روزهای بعد از اتمام یک کتاب بلند، سریال، یا یک دورهمی شلوغ و چند روزه تعریف میشود. خلاء مطلق درجایی اطراف معده که صدالبته ربطی به معده ندارد، و نمیشود با غذا درمانی آن خلاء را پر کرد.