برای ما که عادت کردهایم در جنگ باشیم غافلگیرشدن و شبیخون خوردن، بیذوقترین نوع از شکلِ مردن است؛ از این بابت است که انتخاب میکنیم دائم در جنگی تدریجی باشیم تا خودمان را آرام آرام تمام کنیم. در رقابتی که بر سر زنده ماندن است جنگیدن با خود مرگ بیمِ فکر کردن به این موضوع را به من میداد که اگر مردن را شکست دهم دیگر چه کسی میماند که شکست نخورده باشد! من همیشه برای شکست دادن آخرین غول به خودم میرسیدم؛ به جادههایی که نرفته بودم و آنها یکییکی بهمنِ سفیدِ فراموشی زمستان سالهای سرد نفس کشیدن بر روی آثار اتفاقِ فصلهای معتدل زندگی آدمها میکشیدند و میخوابیدند. از اجداد ما تنها خاطرات وحشیانه جنگها به ما رسید و تولد هر یک از ما بزرگی دلیل کشته شدن سربازان زیادی در جنگ. گاهی فکر میکنم مرگ یک بار اتفاق میافتد ولی ما هر روز میمیریم. هر صبح با همین فکرها کنار پنجره مشغول فرار کردن از مرگ میشوم که بیشتر به لحظههای بودن ایمان بیاورم. آدمهای فراری تنها یک فکر دارند؛ ایمان به اتفاق ناگوار پشت سرشان. هر روز خودم را آویزان به کوچههای بنبست بودن میبینم و سایههایی که برای زنده ماندن دیوار را هم خِفت کرده و میبلعند. جنگ پایان ندارد اما دلم برای روزهای گیاه بودنم تنگ شده است لیلا. آغوش باز کردن برگ و ساقهی این گلدان در مواجهه با نور را هم که میبینم دلتنگی میکنم.
Turning Page
Sleeping At Last
ساعت ۲:۱۰ دقیقهاست. پس بیا اسلیپینگ ات لست گوش بدیم.