The Feelings
4.96K subscribers
13.6K photos
511 videos
142 files
592 links

@ArmoulinBot
Download Telegram
The Feelings
Photo
ناتانیل هاثورن آدم تنهایی بود؛ او بعد از طی‌کردن دوران تحصیل، در بیست و یک سالگی به زادگاهش برمی‌گردد تا بیشتر از همیشه در عمق تنهایی‌اش فرو رود. بیشتر وقتش را صرف خواندن، نوشتن و قدم‌زدن می‌کرد. در پیاده‌روی‌های طولانی‌اش غرق در رویا می‌شد و برای خودش داستان تعریف می‌کرد، و این گفت و شنودهای درونی را ساعت‌ها ادامه می‌داد. او که روزبه‌روز تنهاتر می‌شد در نامه‌ای به دوست شاعرش می‌نویسد: «من از خود زندانی ساخته‌ام و درون سیاه‌چالی انداخته‌ام و کلید آن را نیز به دور افکنده‌ام و حتی اگر در هم باز شود جرات بیرون آمدن را ندارم.»
شاید بتوان گناه و مسئله‌ی خیر و شر را مهمترین موضوعاتی دانست که ذهن هاثورن را در داستان‌هایش به خود مشغول داشته است. ملکوم کاولی درباره‌ی او گفته: «برخی از داستان‌های هاثورن چنان از احساس گناه آکنده است که گویی فریاد همه‌ی انسان‌های گناه‌کار را در آن‌ها می‌شنویم.» بیشتر اهالی ادبیات او را با رمان «داغ ننگ» می‌شناسند، اما او داستان‌های کوتاه معرکه‌ای دارد که گاه خواننده را یاد داستان‌های کافکا می‌اندازد. در بیشتر داستان‌های این دو نویسنده، نیروهای مافوق طبیعت، و کشمکش درونی شخصیت‌های داستانی در برابر نیروی شر، نقش تعیین‌کننده‌ای دارند.
امروز که داشتم این نقاشی «آرنولد بوکلین» را نگاه می‌کردم یاد داستان «گودمن براون جوان» افتادم. او که سه ماه از عروسی‌اش گذشته، وسوسه می‌شود تا شبانه از مراسمی سرّی دیدن کند. او در طول آن شب روحش را به شیطان می‌فروشد.
از دیگر داستان‌های مهم او که می‌توان آن را جزو ده داستان برتر ادبیات به شمار آورد «ویکفیلد» است. مردی که بدون هیچ دلیلی خانه و همسرش را ترک می‌کند و در خانه‌ای یک کوچه بالاتر از خانه‌ی خودش شروع به یک زندگی پنهانی می‌کند. آن مطرود خودخواسته به گمانم قابل ترحم‌ترین انسان باشد. سرنوشت او، بارها، دردناک‌تر از سرنوشت سیزیف است. هر بار بعد از خواندن این داستان، از قدرت خودویرانگری انسان بر خود لرزیده‌ام.

«منبع: زاهد بارخدا»
Painting: The sacred Grove. Arnold Böcklin. 1886
لشکر کشیده به دلم چی؟ فراوانی اندوه.
کافکا می‌گه: «کاش می‌شد اندوه را از پنجره بیرون ریخت».
برای ما که عادت کرده‌ایم در جنگ باشیم غافلگیرشدن و شبیخون خوردن، بی‌ذوق‌ترین نوع از شکلِ مردن است؛ از این بابت است که انتخاب میکنیم دائم در جنگی تدریجی باشیم تا خودمان را آرام آرام تمام کنیم‌. در رقابتی که بر سر زنده ماندن است جنگیدن با خود مرگ بیمِ فکر کردن به این موضوع را به من می‌داد که اگر مردن را شکست دهم دیگر چه کسی می‌ماند که شکست نخورده باشد! من همیشه برای شکست دادن آخرین غول به خودم می‌رسیدم؛ به جاده‌هایی که نرفته بودم و آنها یکی‌یکی بهمنِ سفیدِ فراموشی زمستان سال‌های سرد نفس کشیدن بر روی آثار اتفاقِ فصل‌های معتدل زندگی آدم‌ها می‌کشیدند و می‌خوابیدند. از اجداد ما تنها خاطرات وحشیانه جنگ‌ها به ما رسید و تولد هر یک از ما بزرگی دلیل کشته‌ شدن سربازان زیادی در جنگ. گاهی فکر میکنم مرگ یک بار اتفاق می‌افتد ولی ما هر روز می‌میریم. هر صبح با همین فکرها کنار پنجره مشغول فرار کردن از مرگ می‌شوم که بیشتر به لحظه‌های بودن ایمان بیاورم. آدم‌های ‌فراری تنها یک فکر دارند؛ ایمان به اتفاق ناگوار پشت سرشان. هر روز خودم را آویزان به کوچه‌های بن‌بست بودن می‌بینم و سایه‌هایی که برای زنده ماندن دیوار را هم خِفت کرده و می‌بلعند. جنگ پایان ندارد اما دلم برای روزهای گیاه بودنم تنگ شده است لیلا. آغوش باز کردن برگ‌ و ساقه‌‌‌ی این گلدان در مواجهه با نور را هم که می‌بینم دلتنگی می‌کنم.