به چه نیاز دارم؟ به خودم. خودم را خیلی لازم دارم. احتیاج دارم که تصویر خودم را ببینم که پشت میز گرد چوبی یا پشت بوم نقاشی نشستهام مینویسم و نقاشی میکنم. این تصویر را میخواهم. این تصویر اصیل من است. و من این چنین خودم را باز مییابم. موضوع این نیست که من نویسنده یا نقاشم یا چه هستم یا آرزو دارم چه باشم. موضوع گذشته و آیندهام نیست. موضوع حال و احوال من است که چه طور زنده میمانم و چه طور میتوانم خودم را پیش ببرم. موضوع این است که من لبهی ترس و افسردگی و گیجی راه میروم و ممکن است هر دم سقوط کنم. موضوع این است که من باید زندگی را چهارچنگولی بچسبم. موضوع این است که بیرون جنگ و خونریزی است و من باید با درونم به صلح برسم و خودم و آدمها را دوست داشته باشم و این سختترین کار جهان است گاهی.
گشتن توی شهری که شهرم نیست شبانه برایم لذت بخش است. اینکه بروم از 1 شب به بعد توی رستورانی که دارد می بندد بگویم هنوز غذا میدهی؟ سیگار هم می شود کشید؟ بگوید بله. بعد بروم تا ساحل اگر شهر ساحلی باشد. بنشینم روی ارتفاع صخرهها و آب وحشیانه بیاید بخورد و پرت شود توی هوا. ماه؟ داشته باشد آسمان. من؟ هر وقت دلم خواست دراز بکشم لب صخره و فکر کنم این نور نقره ای ماه روی دریا می خواهد به من چه بگوید.
یکی از نیاز های روحم اینه پیاده راه برم و به صدای پرندههای صبح گوش کنم. ببینم پاییز وایمیسه به استقبال زمستون. دستشو میگیره و بهش خوش آمد میگه. همین طوری قهر نمیکنه بزاره بره.
اگر چند روز بی توجه به اینها راه برم حس می کنم روحم رو یه جایی جا گذاشتم. یه مدتیه در مورد میل های درونیم و تمایلهام فکر می کنم.
می خوام چیزایی که تمایل خودمه به تمامی به آغوش بگیرم تا هر وقتی که دلشون خواست دیگه نباشن و فصل زمستونشون تموم شد. اون وقت درو باز می کنم ببینم چی میخواد بیاد بشینه جاش. همینطوری هول هولکی همه چی رو بیرون نکنم. از اون ور لای در رو باز می زارم تا میل های دیگران که بنابر ترس از قضاوت، ترسیدن، ترسیدن ، ترسیدن و وای از ترسیدن باعث شده همراهم باشن، کم کم برن.
اگر چند روز بی توجه به اینها راه برم حس می کنم روحم رو یه جایی جا گذاشتم. یه مدتیه در مورد میل های درونیم و تمایلهام فکر می کنم.
می خوام چیزایی که تمایل خودمه به تمامی به آغوش بگیرم تا هر وقتی که دلشون خواست دیگه نباشن و فصل زمستونشون تموم شد. اون وقت درو باز می کنم ببینم چی میخواد بیاد بشینه جاش. همینطوری هول هولکی همه چی رو بیرون نکنم. از اون ور لای در رو باز می زارم تا میل های دیگران که بنابر ترس از قضاوت، ترسیدن، ترسیدن ، ترسیدن و وای از ترسیدن باعث شده همراهم باشن، کم کم برن.
After Gunthers Death
Max Richter
Come now storms,
come thunder and lightning,
for there will be no fear,
no quiver or hiding
from your threats, no panic
at your flashes of light,
come again and bring
your best, for now
I have more rain in me
than you ever had.
come thunder and lightning,
for there will be no fear,
no quiver or hiding
from your threats, no panic
at your flashes of light,
come again and bring
your best, for now
I have more rain in me
than you ever had.