به چه نیاز دارم؟ به خودم. خودم را خیلی لازم دارم. احتیاج دارم که تصویر خودم را ببینم که پشت میز گرد چوبی یا پشت بوم نقاشی نشستهام مینویسم و نقاشی میکنم. این تصویر را میخواهم. این تصویر اصیل من است. و من این چنین خودم را باز مییابم. موضوع این نیست که من نویسنده یا نقاشم یا چه هستم یا آرزو دارم چه باشم. موضوع گذشته و آیندهام نیست. موضوع حال و احوال من است که چه طور زنده میمانم و چه طور میتوانم خودم را پیش ببرم. موضوع این است که من لبهی ترس و افسردگی و گیجی راه میروم و ممکن است هر دم سقوط کنم. موضوع این است که من باید زندگی را چهارچنگولی بچسبم. موضوع این است که بیرون جنگ و خونریزی است و من باید با درونم به صلح برسم و خودم و آدمها را دوست داشته باشم و این سختترین کار جهان است گاهی.
گشتن توی شهری که شهرم نیست شبانه برایم لذت بخش است. اینکه بروم از 1 شب به بعد توی رستورانی که دارد می بندد بگویم هنوز غذا میدهی؟ سیگار هم می شود کشید؟ بگوید بله. بعد بروم تا ساحل اگر شهر ساحلی باشد. بنشینم روی ارتفاع صخرهها و آب وحشیانه بیاید بخورد و پرت شود توی هوا. ماه؟ داشته باشد آسمان. من؟ هر وقت دلم خواست دراز بکشم لب صخره و فکر کنم این نور نقره ای ماه روی دریا می خواهد به من چه بگوید.