The Feelings
4.97K subscribers
13.6K photos
511 videos
142 files
592 links

@ArmoulinBot
Download Telegram
چه طور می‌شود با پوچی مقابله کرد؟ گاهی فکر می‌کنم داریم خودمان را فریب می‌دهیم. اصلا به دیگران چه کار دارم؟ گاهی مثل این دم خیال می‌کنم دارم خودم را فریب می‌دهم و همه چیزهایی که درباره مرگ و نامیرایی و پوچی و چرا این زندگی بیهوده نیست خوانده‌ام و یاد گرفته‌ام از خاطرم رفته. در واقع همین طور است. من چیزهایی را که یاد می‌گیرم در ذهن نگه نمی‌دارم. نه که نخواهم، در یادم نمی‌ماند. ته ذهنم هست، می‌توانم از آن‌ها، از آن آموخته‌ها استفاده کنم اما نمی‌توانم درباره‌شان حرف بزنم. مگر این که آن‌ها را یک طوری مثلاً مثل درس‌نامه‌ای، چیزی پس بدهم. مثل وقتی کتاب داستان کوتاه در ایران را می‌خواندم و بعد با بچه‌ها در میان می‌گذاشتم. می‌خواستم بنویسم درسش می‌دادم اما درس دادن به نظرم کار بزرگی است. خیلی باید یک چیزی را زیاد بلد باشی. یک چیزی را باید نزدیک به اولیه‌ترین مفاهیمش را بدانی و قرائت‌های مختلف از آن مفهوم را بدانی تا بشود درس بدهی. این را سر کلاس‌های شهسواری فهمیدم. خیلی می‌داند، خیلی درباره چیزی که حرفش را می‌زند، می‌داند و غیر از آن این که من فکر می‌کنم آن دانش، آن چیزی که درباره‌ی نوشتن می‌داند، باعث شده کلا زندگی را جور دیگری ببیند. یعنی خیلی بیش از سن و سالی که زندگی کرده، می‌داند. چیزهایی که به درد زندگی می‌خورد، بلد است. این‌ها همه درباره‌ی چیزهایی است که درباره دانش نویسندگی است.
...
دلتنگی به نظرم نشانه‌ی زنده بودن و نفس کشیدن و هنوز کمی آدم بودن است. نه که صرفاً "آدم بودن" امتیازی باشد. اما به هر حال این که موجودی کماکان توی دار و دسته‌ی خودش، توی گونه‌ی خودش جا بگیرد، خوب است. یعنی مثل این موجوداتی نباشی که به خاطر جهش ژنتیکی یا دستکاری یا تحت تاثیر مواد شیمیایی تبدیل به موجوداتی بی‌اصل و نسب شده‌اند. از این جنین‌های سه چشم یا ماهی‌هایی که دو تا دم دارند و آن چیز اضافه از قضا باعث مرگ زودرسشان می‌شود. یعنی طبیعت آن قدر همه چیزش حساب و کتاب دارد که داشتن یک چیز اضافه ترتیب همه چیز را به هم می‌زند و باعث مرگ آن موجود می‌شود و این طور نیست که اگر سه تا کلیه داری بشود یکیش را یدک نگه داری و هر وقت لازم شد راهش بیندازی. چه شد که این‌ها را گفتم؟ چی داشتم می‌گفتم که به این جا رسیدم؟ ها، این که داشتن احساسات انسانی باعث می‌شود فکر کنی هنوز در گروه گونه‌ی خودت قرار داری. و این باعث بقای گونه‌ات می‌شود. حالا می‌ماند این موضوع که اصلاً می‌خواهی این گونه که تو هم شاملش هستی زنده و باقی بماند یا نه. احتمالاً بله. یعنی آن چیزی که آن اوایل بودیم و قرار بود بشویم و هنوز هم بعضی‌هایمان این امید را زنده نگه می‌دارند، امید یک چیزی بودن را که به درد این دنیا بخورد، آن گونه البته که بودنش به از نبودنش است. منتها خب همان حرف‌های همیشه که ما یک چیز دیگری شده‌ایم و باقی عمر این گونه دیگر یا تخریب خود است یا تخریب محیط و یا در به‌ترین حالت دست و پا زدن مدام برای به تعویق انداختن نابودی کل هستی.
بگذریم. خوب نمی‌نویسم و به نظرم خیلی اهمیتی ندارد. خود نفس خوب بودن شاید خیلی مهم نباشد. چرا که خوب بودن یک چیز نسبی است و آدم هر چه قدر هم خوب باشد در مقایسه با "خوب‌تر" که قرار بگیرد از ارزشش کم می‌شود پس به‌تر که اصلاً خودش را در چنین وضعیتی قرار ندهد. به‌تر که اصلا نخواهد خوب باشد.
Searching for reasons That why I have never felt loved or wanted!
به چه نیاز دارم؟ به خودم. خودم را خیلی لازم دارم. احتیاج دارم که تصویر خودم را ببینم که پشت میز گرد چوبی یا پشت بوم نقاشی نشسته‌ام می‌نویسم و نقاشی می‌کنم. این تصویر را می‌خواهم. این تصویر اصیل من است. و من این چنین خودم را باز می‌یابم. موضوع این نیست که من نویسنده‌ یا نقاشم یا چه هستم یا آرزو دارم چه باشم. موضوع گذشته و آینده‌ام نیست. موضوع حال و احوال من است که چه طور زنده می‌مانم و چه طور می‌توانم خودم را پیش ببرم. موضوع این است که من لبه‌ی ترس و افسردگی و گیجی راه می‌روم و ممکن است هر دم سقوط کنم. موضوع این است که من باید زندگی را چهارچنگولی بچسبم. موضوع این است که بیرون جنگ و خونریزی است و من باید با درونم به صلح برسم و خودم و آدم‌ها را دوست داشته باشم و این سخت‌ترین کار جهان است گاهی‌.