در «نیمهی پر لیوان را ببین!» یک چیز، مفروض گرفته شده؛ و آن مایع داخل لیوان است. فرض اغلب آدمها، این است که در نیمهی پر لیوان، آب ریختهاند. حال، اگر نیمهی پر لیوان، ادرار باشد، باز هم باید چشم به روی نیمهی خالی آن بست؟
ما عادت داده شدهایم، ما یاد گرفتهایم، ما آموزش داده شدهایم که با ذرهبین در تلخترین لحظههای زندگی هم پی «حکمت» و «خیر» بگردیم. یکجایی باید خسته شد، مثل هایده که مستی هم دیگر دوای دردهایش نبود، و غم رهایش نمیکرد برای همین، میخواند:
«خسته از هر چی که بود
خسته از هر چی که هست...»
و از یکجایی به بعد، باید ناامید شد و شکست را پذیرفت با همان تصویری که شاملو ترسیم میکند:
«آه، اگر امید میداشتی
آن خُشکسار
کنون اینگونه
از باغ و بهار
بیبرگ نبود
و آنجا که سکوت به ماتم نشسته
مرغی میخواند.»
اینجا، دقیقاً جاییست شبیه قتل از روی ترحم یا اتانازی: بیماری، که مرگش حتمیست اما میخواهد زودتر بمیرد و برای خلاصی از رنجِ بیشتر، از دیگری میخواهد تا حیاتش را مُبدل به ممات کند. چنین آدمی، میداند که هیچ معجزهای در کار نیست؛ پس، بر عبث تکیه نمیکند و چونان فروغ، زیر لب زمزمه میکند: «نجاتدهنده در گور خفته است.»
بله، بخشی فقط نیمهی پر لیوان است و بخش مهمترش، مایع داخل آن است و باید «هست»ها را لخت و عور دید نه با سرخاب و سفیدآب؛ از همینروست که ناامیدی، با آدمی مهربانتر و صادقتر است، تا امیدِ واهی -چونان در انتظار گودو- و من، آدمهای صادق و مهربان را دوستتر میدارم.
ما عادت داده شدهایم، ما یاد گرفتهایم، ما آموزش داده شدهایم که با ذرهبین در تلخترین لحظههای زندگی هم پی «حکمت» و «خیر» بگردیم. یکجایی باید خسته شد، مثل هایده که مستی هم دیگر دوای دردهایش نبود، و غم رهایش نمیکرد برای همین، میخواند:
«خسته از هر چی که بود
خسته از هر چی که هست...»
و از یکجایی به بعد، باید ناامید شد و شکست را پذیرفت با همان تصویری که شاملو ترسیم میکند:
«آه، اگر امید میداشتی
آن خُشکسار
کنون اینگونه
از باغ و بهار
بیبرگ نبود
و آنجا که سکوت به ماتم نشسته
مرغی میخواند.»
اینجا، دقیقاً جاییست شبیه قتل از روی ترحم یا اتانازی: بیماری، که مرگش حتمیست اما میخواهد زودتر بمیرد و برای خلاصی از رنجِ بیشتر، از دیگری میخواهد تا حیاتش را مُبدل به ممات کند. چنین آدمی، میداند که هیچ معجزهای در کار نیست؛ پس، بر عبث تکیه نمیکند و چونان فروغ، زیر لب زمزمه میکند: «نجاتدهنده در گور خفته است.»
بله، بخشی فقط نیمهی پر لیوان است و بخش مهمترش، مایع داخل آن است و باید «هست»ها را لخت و عور دید نه با سرخاب و سفیدآب؛ از همینروست که ناامیدی، با آدمی مهربانتر و صادقتر است، تا امیدِ واهی -چونان در انتظار گودو- و من، آدمهای صادق و مهربان را دوستتر میدارم.
Man of the World
from Naruto's series
اگه براتون سواله که امشب حالم چطوره که مطمئنن براتون سوال نیست؛
حالم اینطوره.
حالم اینطوره.