The Feelings
4.96K subscribers
13.6K photos
511 videos
142 files
592 links

@ArmoulinBot
Download Telegram
Forwarded from The Feelings
من واقعا به این دنیا مشکوکم. ناموساً شماها انسا‌ن‌های مستقلی هستید یا به وجود اومدید که من فکر کنم همه چیز طبیعیه؟ اگرم باشید که نمی‌گید.
Forwarded from The Feelings
The Road we seek.
صحنه جنگیدن کسی که از بیرون معلوم است که شکست خورده اما خودش نمی‌پذیرد (یا چاره‌ای جز نپذیرفتن ندارد)، آمیزه ترسناکی از دلخراشی و رقت‌انگیزی دارد. فرمانده‌ای که سربازانش مثل برگ خزان می‌ریزند و ساعتی بیشتر تا عاقبت کارش نمانده، اما دیوانه‌وار هنوز از بی‌سیم سراغ نیروی کمکی‌ای را می‌گیرد که همه جز او می‌دانند که نخواهد رسید. پدری که هنوز سراغ فرزند مفقودالاثرش را می‌گیرد و جواب‌های معذب و ترحم‌آمیز می‌شنود. غریقی که وسط اقیانوس به دست و پا زدن ادامه می‌دهد. زنی که لبخند جگرسوز می‌زند و می‌گوید شوهرش این بار واقعا ترک کرده. حتی شنونده‌ای که با آخرین بازمانده‌ی امیدش می‌پرسد «چی؟» تا بلکه این بار چیز متفاوتی بشنود. حتی رای‌دهنده‌ای که می‌پذیرد که این یکی واقعا فرق می‌کند. حتی دانشجویی که این ترم بالاخره قرار است به زنجیره ناکامی‌های درسی‌اش (که «حتما» تصادفی یا تحت تاثیر شرایط خاص بوده‌اند) پایان دهد، و همه جز او می‌دانند که قرار نیست. امید می‌تواند از رقت‌انگیزترین چیزها باشد.
من بخش بزرگی از انرژی زندگی‌ام را صرف مراقبتی بیمارگونه برای رقت‌انگیز نبودن کرده‌ام. از دوستی‌هایی که سراغشان نرفته‌ام گرفته تا غذاهایی که نخورده‌ام و طبعا نبردهایی که تا آخر نجنگیده‌ام. من عمری از جنگندگی پرهیزیده‌ام تا رقت‌انگیز نباشم، و حالا بالاخره فهمیده‌ام که شاید واقعا این رقت‌انگیز نبودن را، به قیمت بازنده بودن به دست آورده‌ام.
فضا و حس این مجموعه‌ نقاشی‌ از آقای Olly Jeavons رو خیلی دوست دارم💀
آدم‌هایی که بلدند بر دردهای خود بخندند ترسناک‌اند. این‌ها تا ته درد را رفته‌اند. رفته‌اند و زنده مانده‌اند. زنده مانده‌اند و درد بخشی از وجودشان شده. بخشی از وجودشان شده و حالا می‌توانند بهش اشاره کنند. اشاره کنند و به بقیه نشانش بدهند و بخندند.

آدم‌هایی که انگار چیزی برای قایم کردن ندارند: [نگاه کن ببین چه فقیرم. هاها. ببین دو تا آدم قبلی زندگی‌ام بهم نارو زدند و حالا تنهای تنهای تنهام. هاها. ببین به خاطر مشکل دستم فلان کار را نمی‌توانم بکنم. هاها. هاها].

نه خنده‌دار نیست. خودشان می‌خندند و در لحظه شاید ما را هم بخندانند ولی خدا می‌داند که خنده‌دار نیست. خدا می‌داند که پشت این خنده چه بغض فروخورده‌ای هست. بغضی که شاید صاحبش تصمیم گرفته دیگر هیچ وقت بهش مجال بروز ندهد.

ترجیح می‌دهم به جای این آدم‌ها بربخورم به کسی که هنوز از درد داغ است و آه می‌کشد. یا کسی که نجیبانه دردش را تحمل می‌کند و ساکت است و ازش چیزی نمی‌گوید. در مقابل این دو تا دسته آدم بلدم چه کار کنم. اولی را بغل می‌کنم، شاید هم تلاش کنم چیزی برای آرام کردنش بگویم. تکلیفم با دومی روشن‌تر است. حالا که خودش خواسته سکوت کند من هم سکوتش را همراهی می‌کنم.

اما سومی؛ آن دسته‌ی درد را به تمسخرگیرنده، آن دسته‌ی شجاع، آن دسته‌ی سرکش، آن دسته‌ی از مرز رد شده، آن دسته‌ی قواعد را به هم زننده، من بلد نیستم با این‌ها چه کنم. بلد نیستم شریک خنده‌شان شوم. از خنده‌شان غمم می‌گیرد. دست و پایم را گم می‌کنم. می‌خزم یک گوشه‌ی امنی و زل می‌زنم به خنده‌هایشان و از خودم می‌پرسم آخر چطور ممکن است؟ هر کار می‌کنم نمی‌توانم غمِ پشت خنده را نبینم. غمی که آن‌قدر بزرگ است که از مرزهای خنده می‌زند بیرون.