Forwarded from The Feelings
من واقعا به این دنیا مشکوکم. ناموساً شماها انسانهای مستقلی هستید یا به وجود اومدید که من فکر کنم همه چیز طبیعیه؟ اگرم باشید که نمیگید.
صحنه جنگیدن کسی که از بیرون معلوم است که شکست خورده اما خودش نمیپذیرد (یا چارهای جز نپذیرفتن ندارد)، آمیزه ترسناکی از دلخراشی و رقتانگیزی دارد. فرماندهای که سربازانش مثل برگ خزان میریزند و ساعتی بیشتر تا عاقبت کارش نمانده، اما دیوانهوار هنوز از بیسیم سراغ نیروی کمکیای را میگیرد که همه جز او میدانند که نخواهد رسید. پدری که هنوز سراغ فرزند مفقودالاثرش را میگیرد و جوابهای معذب و ترحمآمیز میشنود. غریقی که وسط اقیانوس به دست و پا زدن ادامه میدهد. زنی که لبخند جگرسوز میزند و میگوید شوهرش این بار واقعا ترک کرده. حتی شنوندهای که با آخرین بازماندهی امیدش میپرسد «چی؟» تا بلکه این بار چیز متفاوتی بشنود. حتی رایدهندهای که میپذیرد که این یکی واقعا فرق میکند. حتی دانشجویی که این ترم بالاخره قرار است به زنجیره ناکامیهای درسیاش (که «حتما» تصادفی یا تحت تاثیر شرایط خاص بودهاند) پایان دهد، و همه جز او میدانند که قرار نیست. امید میتواند از رقتانگیزترین چیزها باشد.
من بخش بزرگی از انرژی زندگیام را صرف مراقبتی بیمارگونه برای رقتانگیز نبودن کردهام. از دوستیهایی که سراغشان نرفتهام گرفته تا غذاهایی که نخوردهام و طبعا نبردهایی که تا آخر نجنگیدهام. من عمری از جنگندگی پرهیزیدهام تا رقتانگیز نباشم، و حالا بالاخره فهمیدهام که شاید واقعا این رقتانگیز نبودن را، به قیمت بازنده بودن به دست آوردهام.
من بخش بزرگی از انرژی زندگیام را صرف مراقبتی بیمارگونه برای رقتانگیز نبودن کردهام. از دوستیهایی که سراغشان نرفتهام گرفته تا غذاهایی که نخوردهام و طبعا نبردهایی که تا آخر نجنگیدهام. من عمری از جنگندگی پرهیزیدهام تا رقتانگیز نباشم، و حالا بالاخره فهمیدهام که شاید واقعا این رقتانگیز نبودن را، به قیمت بازنده بودن به دست آوردهام.