نمیخواهم در مورد تاریخ حرف بزنم و در عین حال میخواهم. نمیخواهم بگویم در همهی این جهان ترسناک و تاریک (تا اطلاع ثانوی جهان به نظرم تاریک و ترسناک است و از فردا صبحم خبر ندارم. شاید حتی فردا که بروم کلاس و بین راه هوای سردی به کلهام بخورد جهان دوباره برایم روشن شود.) این هم عاقبت جملهای که از وسطش پرانتز باز کنی. اول جمله گم شد. داشتم میگفتم؛ نمیخواهم بگویم در همهی این جهان تاریک و ترسناک فقط این آدم است که تاریخ دارد و در عین حال بدم نمیآید شما هم موقع خواندن چیزی که در ادامه قرار است بنویسم حواستان به این موضوع باشد که انسان موجودی است تاریخمند.
دیشب توی اپیزود نمیدانم چند از سیزن ده فرندز (بله دوباره دارم میبینمش. و بله رسیدم به سیزن ده و همین روزهاست که توی رزومهم بنویسم آن دیوانهای که فرندز را چهار بار دیده.) سر حرف گم نشود باز. دیشب راس دست دوستدخترش چارلی را گرفت برد پیش بنجی یا همچین اسمی. همان پروفسور دیرینهشناسی که قبلاً پارتنر چارلی بوده. با هم رو در رویشان کرد که به چارلی ثابت کند بنجی برای دادن یک فاندی به او نامردی کرده. بنجی و چارلی روبهروی هم ایستادند، یکی دو تا جملهی احساسی و بنگ. تاریخ کار خودش را کرد. قلبها از نو لرزید. آن دو تا برگشتند پیش هم و سر راس بیکلاه ماند. موقعی که چارلی داشت از راس میکَند و میرفت سمت بنجی به راس گفت «ما با هم تاریخ داریم.» البته هیچ کسی توی فارسی همچین جملهای نمیگوید. به جاش چه میگوییم خاطره؟ خاطرهی مشترک؟ هر چه که هست «هیستوری» است. چیزی است که بین دو نفر گذشته، بخشی از زندگی است که با کسی سپری شده، زمانی است که دو یا چند نفر با هم روی چیز واحدی به اسم زندگی کار کردند، پایین بالایش کردند، برایش جنگیدند، جاهاییش با هم خندیدند، جاهاییش با هم گریه کردند، با هم آن را ساختند. خلاصه که رابطهها، عاشقانه باشند یا کاری یا دوستانه، از هر نوعی که باشند تاریخ میسازند و تاریخها خیلی کارها بلدند بکنند.
چند شب پیش که مثل امروز جهان ترسناک و تاریک بود و دلم حرف زدن میخواست، رفتم سراغ دوستی که با هم تاریخ ساختیم. بینمان تاریخ هست. پرسیدم حوصلهی حرف زدن دارد؟ و داشت. از آخرین باری که با هم حرف زده بودیم ماهها میگذشت ولی من از کجا شروع کردم به حرف زدن؟ از وسط. از گل ماجرا. برای او نیاز نبود برگردم عقب و آجرهای اول را بگذارم. برای او نیاز نبود بگویم من کیام، شرایطم چیست و چطور حس میکنم، چرا خستهام و اینها. او همهی اینها را از بر بود. او من را بلد بود. او فقط کافی بود بگوید «چی شده؟» تا من گلِ چیزی را که شده بگذارم جلوش و شروع کنم به ریز ریز اشک ریختن و به دنبالش ریز ریز التیام پیدا کردن.
آدمها با هم و بین هم تاریخ میسازند. تاریخی که هیچ کس دیگری نمیتواند واردش شود. قشنگ نیست؟ دو نفرهترین چیز ممکنی است که میشود داشت. یک جهان دو نفرهی اختصاصی است و اگر شانس بیاوری و طرفت به قدر کافی امن و مهربان باشد، میشود از دوستداشتنیترین جهانها. یک ابری را تصور کنید که یک جایی در جهان معلق است، ابری که شما و یک نفری با هم ساختید. جادهای را تصور کنید که یک طرفش شمایید و یک طرفش آن یک نفر. میروید، میروید، میروید و میرسید به هم. به محض رسیدن به هم، آن ابر معلق روی شما فرود میآید و شما را در خودش میبلعد. حالا شما دو تا توی آن ابرید. ابر تاریخ که با هم ساختیدش و هیچ کس دیگری به آن ابر راه ندارد.
چند شب پیش خزیدم توی یکی از این ابرها، حرف زدم، حرف زدم، حرف زدم. باریدم، باریدم، باریدم. تمام که شد آن یک نفرم راهی را که داشت میرفت ادامه داد، من هم به راهم ادامه دادم. ابر دوباره غیب شد. رفت جایی از جهان معلق ماند تا نوبهی بعدی که باز یکی از ما دو تا سراغی از آن دیگری بگیرد.
دیشب توی اپیزود نمیدانم چند از سیزن ده فرندز (بله دوباره دارم میبینمش. و بله رسیدم به سیزن ده و همین روزهاست که توی رزومهم بنویسم آن دیوانهای که فرندز را چهار بار دیده.) سر حرف گم نشود باز. دیشب راس دست دوستدخترش چارلی را گرفت برد پیش بنجی یا همچین اسمی. همان پروفسور دیرینهشناسی که قبلاً پارتنر چارلی بوده. با هم رو در رویشان کرد که به چارلی ثابت کند بنجی برای دادن یک فاندی به او نامردی کرده. بنجی و چارلی روبهروی هم ایستادند، یکی دو تا جملهی احساسی و بنگ. تاریخ کار خودش را کرد. قلبها از نو لرزید. آن دو تا برگشتند پیش هم و سر راس بیکلاه ماند. موقعی که چارلی داشت از راس میکَند و میرفت سمت بنجی به راس گفت «ما با هم تاریخ داریم.» البته هیچ کسی توی فارسی همچین جملهای نمیگوید. به جاش چه میگوییم خاطره؟ خاطرهی مشترک؟ هر چه که هست «هیستوری» است. چیزی است که بین دو نفر گذشته، بخشی از زندگی است که با کسی سپری شده، زمانی است که دو یا چند نفر با هم روی چیز واحدی به اسم زندگی کار کردند، پایین بالایش کردند، برایش جنگیدند، جاهاییش با هم خندیدند، جاهاییش با هم گریه کردند، با هم آن را ساختند. خلاصه که رابطهها، عاشقانه باشند یا کاری یا دوستانه، از هر نوعی که باشند تاریخ میسازند و تاریخها خیلی کارها بلدند بکنند.
چند شب پیش که مثل امروز جهان ترسناک و تاریک بود و دلم حرف زدن میخواست، رفتم سراغ دوستی که با هم تاریخ ساختیم. بینمان تاریخ هست. پرسیدم حوصلهی حرف زدن دارد؟ و داشت. از آخرین باری که با هم حرف زده بودیم ماهها میگذشت ولی من از کجا شروع کردم به حرف زدن؟ از وسط. از گل ماجرا. برای او نیاز نبود برگردم عقب و آجرهای اول را بگذارم. برای او نیاز نبود بگویم من کیام، شرایطم چیست و چطور حس میکنم، چرا خستهام و اینها. او همهی اینها را از بر بود. او من را بلد بود. او فقط کافی بود بگوید «چی شده؟» تا من گلِ چیزی را که شده بگذارم جلوش و شروع کنم به ریز ریز اشک ریختن و به دنبالش ریز ریز التیام پیدا کردن.
آدمها با هم و بین هم تاریخ میسازند. تاریخی که هیچ کس دیگری نمیتواند واردش شود. قشنگ نیست؟ دو نفرهترین چیز ممکنی است که میشود داشت. یک جهان دو نفرهی اختصاصی است و اگر شانس بیاوری و طرفت به قدر کافی امن و مهربان باشد، میشود از دوستداشتنیترین جهانها. یک ابری را تصور کنید که یک جایی در جهان معلق است، ابری که شما و یک نفری با هم ساختید. جادهای را تصور کنید که یک طرفش شمایید و یک طرفش آن یک نفر. میروید، میروید، میروید و میرسید به هم. به محض رسیدن به هم، آن ابر معلق روی شما فرود میآید و شما را در خودش میبلعد. حالا شما دو تا توی آن ابرید. ابر تاریخ که با هم ساختیدش و هیچ کس دیگری به آن ابر راه ندارد.
چند شب پیش خزیدم توی یکی از این ابرها، حرف زدم، حرف زدم، حرف زدم. باریدم، باریدم، باریدم. تمام که شد آن یک نفرم راهی را که داشت میرفت ادامه داد، من هم به راهم ادامه دادم. ابر دوباره غیب شد. رفت جایی از جهان معلق ماند تا نوبهی بعدی که باز یکی از ما دو تا سراغی از آن دیگری بگیرد.
Forwarded from The Feelings
من واقعا به این دنیا مشکوکم. ناموساً شماها انسانهای مستقلی هستید یا به وجود اومدید که من فکر کنم همه چیز طبیعیه؟ اگرم باشید که نمیگید.
صحنه جنگیدن کسی که از بیرون معلوم است که شکست خورده اما خودش نمیپذیرد (یا چارهای جز نپذیرفتن ندارد)، آمیزه ترسناکی از دلخراشی و رقتانگیزی دارد. فرماندهای که سربازانش مثل برگ خزان میریزند و ساعتی بیشتر تا عاقبت کارش نمانده، اما دیوانهوار هنوز از بیسیم سراغ نیروی کمکیای را میگیرد که همه جز او میدانند که نخواهد رسید. پدری که هنوز سراغ فرزند مفقودالاثرش را میگیرد و جوابهای معذب و ترحمآمیز میشنود. غریقی که وسط اقیانوس به دست و پا زدن ادامه میدهد. زنی که لبخند جگرسوز میزند و میگوید شوهرش این بار واقعا ترک کرده. حتی شنوندهای که با آخرین بازماندهی امیدش میپرسد «چی؟» تا بلکه این بار چیز متفاوتی بشنود. حتی رایدهندهای که میپذیرد که این یکی واقعا فرق میکند. حتی دانشجویی که این ترم بالاخره قرار است به زنجیره ناکامیهای درسیاش (که «حتما» تصادفی یا تحت تاثیر شرایط خاص بودهاند) پایان دهد، و همه جز او میدانند که قرار نیست. امید میتواند از رقتانگیزترین چیزها باشد.
من بخش بزرگی از انرژی زندگیام را صرف مراقبتی بیمارگونه برای رقتانگیز نبودن کردهام. از دوستیهایی که سراغشان نرفتهام گرفته تا غذاهایی که نخوردهام و طبعا نبردهایی که تا آخر نجنگیدهام. من عمری از جنگندگی پرهیزیدهام تا رقتانگیز نباشم، و حالا بالاخره فهمیدهام که شاید واقعا این رقتانگیز نبودن را، به قیمت بازنده بودن به دست آوردهام.
من بخش بزرگی از انرژی زندگیام را صرف مراقبتی بیمارگونه برای رقتانگیز نبودن کردهام. از دوستیهایی که سراغشان نرفتهام گرفته تا غذاهایی که نخوردهام و طبعا نبردهایی که تا آخر نجنگیدهام. من عمری از جنگندگی پرهیزیدهام تا رقتانگیز نباشم، و حالا بالاخره فهمیدهام که شاید واقعا این رقتانگیز نبودن را، به قیمت بازنده بودن به دست آوردهام.