Forwarded from The Feelings
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Falling In Love | #ShortFilm 🍃
Forwarded from The Feelings
to mitavani har kasi bashi.pdf
142.6 KB
Don't Think Twice, It's All Right (Audio)
Bob Dylan
آهنگ رو پلِی کردم. ساعتها گذشت، یک لحظه چشامو وا کردم به خودم اومدم دیدم عه، صدمین باریـه که آهنگ داره پلٍی میشه. شعر ساده ولی قوی باب دیلن، اون سازدهنیِ محشری که میزنه و انگار فریادهاش هستن.
هیچوقت به مانند دیلن کسی پیدا نخواهد شد. گوش بدید و تعمق کنید.
هیچوقت به مانند دیلن کسی پیدا نخواهد شد. گوش بدید و تعمق کنید.
پسرک لباس زرد ورزشی تنش بود. از باشگاه میآمد. همراه زن مسنی که بهش نمیآمد مادرش باشد نشسته بود توی ایستگاه اوتوبوس منتظر. بیشتر که حرف زدند فهمیدم عمه و برادرزادهاند. عمه ازش پرسید «دلت بیشتر از همه برای کی تنگ شده؟» انگار که پسرک مدتی خانهی عمه مهمان بود. پسرک گفت «مامانم». عمه گفت «دلت برای بابات تنگ نشده؟» پسرک جواب داد «چرا. ولی مامان اینقدر نبوده که انگار فقط یه عکسه.» بلند خندیدم. سه چهار تا صندلی خالی بینمان فاصله بود. سرم توی گوشی بود و گوشم پیش آنها. بعد شنیدن حرفش ناخودآگاه گردنم رفت عقب و از ته دل بلند خندیدم. نوتبوک گوشی را باز کردم و نوشتم «اینقدر نبوده که انگار فقط یه عکسه.»
از این عکسشدهها زیاد دارم. دوستهای نزدیک دیروز که حالا دور شدند. آدمهایی که یک روزی فکر میکردم اگر نباشند جریان زندگی که مثل سرمی چیزی بهم وصل است یکهو قطع میشود و از دوریاشان پرپر میشوم. راستش شدم. برای نبودن بعضیها واقعاً هم پرپر شدم آن اولها. ولی این دوره که تمام شد، سرم را بلند کردم دیدم سرم قطع شده و من هنوز سر پام. دیدم آدمه آنقدر رفته دور، آنقدر دیگر صدا ندارد، بو ندارد، حسی در من ایجاد نمیکند، قلبم از نبودنش تیر نمیکشد، که عکس شده. تخت، بیبعد، بیبو، بیصدا. یکهو به خودم آمدم دیدم جای خالی آدمه درد نمیکند. دیگر درد نمیکند.
اتوبوس آمد. همگی سوار شدیم. ایستگاه آزادی پیاده شدم. از اتوبوس که آمدم بیرون، بالای شاخهی درختها، ماه را دیدم. زرد، پرنور، تپل، نزدیک. جوری که انگار اگر دست دراز کنی میتوانی بگیریش توی مشتت. مردی که چند قدم دورتر از من ایستاده بود ردّ نگاه خیرهام به آسمان را گرفت و او هم رسید به ماه. از کنار مرد که رد شدم هنوز میخ ماه بود. یک بار یک شبی که ماه همینقدر قشنگ بود به یک دوست نزدیکی که رنگ داشت، بو داشت، صدا داشت و هنوز عکس نشده بود، گفتم ماه را نگاه کند توی آسمان. پیش خودم تجسم کرده بودم همزمانیِ نگاه کردن دو تا آدم به ماه، وقتی که آن دو تا نزدیک هم نیستند، اتفاق شگفتی است. امشب ماه زرد، پرنور، تپل و نزدیک توی مشتم بود. ردّ نگاهم ماه توی آسمان را تقدیم مرد غریبهای کرد. از کنار مرد رد شدم، برای همیشه، و دلم بیش از این چیزی نخواست.
از این عکسشدهها زیاد دارم. دوستهای نزدیک دیروز که حالا دور شدند. آدمهایی که یک روزی فکر میکردم اگر نباشند جریان زندگی که مثل سرمی چیزی بهم وصل است یکهو قطع میشود و از دوریاشان پرپر میشوم. راستش شدم. برای نبودن بعضیها واقعاً هم پرپر شدم آن اولها. ولی این دوره که تمام شد، سرم را بلند کردم دیدم سرم قطع شده و من هنوز سر پام. دیدم آدمه آنقدر رفته دور، آنقدر دیگر صدا ندارد، بو ندارد، حسی در من ایجاد نمیکند، قلبم از نبودنش تیر نمیکشد، که عکس شده. تخت، بیبعد، بیبو، بیصدا. یکهو به خودم آمدم دیدم جای خالی آدمه درد نمیکند. دیگر درد نمیکند.
اتوبوس آمد. همگی سوار شدیم. ایستگاه آزادی پیاده شدم. از اتوبوس که آمدم بیرون، بالای شاخهی درختها، ماه را دیدم. زرد، پرنور، تپل، نزدیک. جوری که انگار اگر دست دراز کنی میتوانی بگیریش توی مشتت. مردی که چند قدم دورتر از من ایستاده بود ردّ نگاه خیرهام به آسمان را گرفت و او هم رسید به ماه. از کنار مرد که رد شدم هنوز میخ ماه بود. یک بار یک شبی که ماه همینقدر قشنگ بود به یک دوست نزدیکی که رنگ داشت، بو داشت، صدا داشت و هنوز عکس نشده بود، گفتم ماه را نگاه کند توی آسمان. پیش خودم تجسم کرده بودم همزمانیِ نگاه کردن دو تا آدم به ماه، وقتی که آن دو تا نزدیک هم نیستند، اتفاق شگفتی است. امشب ماه زرد، پرنور، تپل و نزدیک توی مشتم بود. ردّ نگاهم ماه توی آسمان را تقدیم مرد غریبهای کرد. از کنار مرد رد شدم، برای همیشه، و دلم بیش از این چیزی نخواست.
Forwarded from یک موجود بیآزار
.
دوست داشتن کسی مثل بال در آوردن از خوشحالیه و خرج کردن کردن تمام احساسات مثل بالا رفتن از پله های نامرئی آسمونه و بدون توجه کردن به ارتفاع خودش با زمین بالاتر می رود و نتیجه نگرفتن احساسات هم کوبیده شدن از اون آسمون به زمینه همینقدر دردناک :)
.
@YekMojodeBiAzar
دوست داشتن کسی مثل بال در آوردن از خوشحالیه و خرج کردن کردن تمام احساسات مثل بالا رفتن از پله های نامرئی آسمونه و بدون توجه کردن به ارتفاع خودش با زمین بالاتر می رود و نتیجه نگرفتن احساسات هم کوبیده شدن از اون آسمون به زمینه همینقدر دردناک :)
.
@YekMojodeBiAzar
یک موجود بیآزار
. دوست داشتن کسی مثل بال در آوردن از خوشحالیه و خرج کردن کردن تمام احساسات مثل بالا رفتن از پله های نامرئی آسمونه و بدون توجه کردن به ارتفاع خودش با زمین بالاتر می رود و نتیجه نگرفتن احساسات هم کوبیده شدن از اون آسمون به زمینه همینقدر دردناک :) . @YekMojodeBiAzar
مهدی خیلی پسر گل و نقاش خوبیه.
خیلی هم خوب مینویسه.
خیلی هم خوب مینویسه.
نمیخواهم در مورد تاریخ حرف بزنم و در عین حال میخواهم. نمیخواهم بگویم در همهی این جهان ترسناک و تاریک (تا اطلاع ثانوی جهان به نظرم تاریک و ترسناک است و از فردا صبحم خبر ندارم. شاید حتی فردا که بروم کلاس و بین راه هوای سردی به کلهام بخورد جهان دوباره برایم روشن شود.) این هم عاقبت جملهای که از وسطش پرانتز باز کنی. اول جمله گم شد. داشتم میگفتم؛ نمیخواهم بگویم در همهی این جهان تاریک و ترسناک فقط این آدم است که تاریخ دارد و در عین حال بدم نمیآید شما هم موقع خواندن چیزی که در ادامه قرار است بنویسم حواستان به این موضوع باشد که انسان موجودی است تاریخمند.
دیشب توی اپیزود نمیدانم چند از سیزن ده فرندز (بله دوباره دارم میبینمش. و بله رسیدم به سیزن ده و همین روزهاست که توی رزومهم بنویسم آن دیوانهای که فرندز را چهار بار دیده.) سر حرف گم نشود باز. دیشب راس دست دوستدخترش چارلی را گرفت برد پیش بنجی یا همچین اسمی. همان پروفسور دیرینهشناسی که قبلاً پارتنر چارلی بوده. با هم رو در رویشان کرد که به چارلی ثابت کند بنجی برای دادن یک فاندی به او نامردی کرده. بنجی و چارلی روبهروی هم ایستادند، یکی دو تا جملهی احساسی و بنگ. تاریخ کار خودش را کرد. قلبها از نو لرزید. آن دو تا برگشتند پیش هم و سر راس بیکلاه ماند. موقعی که چارلی داشت از راس میکَند و میرفت سمت بنجی به راس گفت «ما با هم تاریخ داریم.» البته هیچ کسی توی فارسی همچین جملهای نمیگوید. به جاش چه میگوییم خاطره؟ خاطرهی مشترک؟ هر چه که هست «هیستوری» است. چیزی است که بین دو نفر گذشته، بخشی از زندگی است که با کسی سپری شده، زمانی است که دو یا چند نفر با هم روی چیز واحدی به اسم زندگی کار کردند، پایین بالایش کردند، برایش جنگیدند، جاهاییش با هم خندیدند، جاهاییش با هم گریه کردند، با هم آن را ساختند. خلاصه که رابطهها، عاشقانه باشند یا کاری یا دوستانه، از هر نوعی که باشند تاریخ میسازند و تاریخها خیلی کارها بلدند بکنند.
چند شب پیش که مثل امروز جهان ترسناک و تاریک بود و دلم حرف زدن میخواست، رفتم سراغ دوستی که با هم تاریخ ساختیم. بینمان تاریخ هست. پرسیدم حوصلهی حرف زدن دارد؟ و داشت. از آخرین باری که با هم حرف زده بودیم ماهها میگذشت ولی من از کجا شروع کردم به حرف زدن؟ از وسط. از گل ماجرا. برای او نیاز نبود برگردم عقب و آجرهای اول را بگذارم. برای او نیاز نبود بگویم من کیام، شرایطم چیست و چطور حس میکنم، چرا خستهام و اینها. او همهی اینها را از بر بود. او من را بلد بود. او فقط کافی بود بگوید «چی شده؟» تا من گلِ چیزی را که شده بگذارم جلوش و شروع کنم به ریز ریز اشک ریختن و به دنبالش ریز ریز التیام پیدا کردن.
آدمها با هم و بین هم تاریخ میسازند. تاریخی که هیچ کس دیگری نمیتواند واردش شود. قشنگ نیست؟ دو نفرهترین چیز ممکنی است که میشود داشت. یک جهان دو نفرهی اختصاصی است و اگر شانس بیاوری و طرفت به قدر کافی امن و مهربان باشد، میشود از دوستداشتنیترین جهانها. یک ابری را تصور کنید که یک جایی در جهان معلق است، ابری که شما و یک نفری با هم ساختید. جادهای را تصور کنید که یک طرفش شمایید و یک طرفش آن یک نفر. میروید، میروید، میروید و میرسید به هم. به محض رسیدن به هم، آن ابر معلق روی شما فرود میآید و شما را در خودش میبلعد. حالا شما دو تا توی آن ابرید. ابر تاریخ که با هم ساختیدش و هیچ کس دیگری به آن ابر راه ندارد.
چند شب پیش خزیدم توی یکی از این ابرها، حرف زدم، حرف زدم، حرف زدم. باریدم، باریدم، باریدم. تمام که شد آن یک نفرم راهی را که داشت میرفت ادامه داد، من هم به راهم ادامه دادم. ابر دوباره غیب شد. رفت جایی از جهان معلق ماند تا نوبهی بعدی که باز یکی از ما دو تا سراغی از آن دیگری بگیرد.
دیشب توی اپیزود نمیدانم چند از سیزن ده فرندز (بله دوباره دارم میبینمش. و بله رسیدم به سیزن ده و همین روزهاست که توی رزومهم بنویسم آن دیوانهای که فرندز را چهار بار دیده.) سر حرف گم نشود باز. دیشب راس دست دوستدخترش چارلی را گرفت برد پیش بنجی یا همچین اسمی. همان پروفسور دیرینهشناسی که قبلاً پارتنر چارلی بوده. با هم رو در رویشان کرد که به چارلی ثابت کند بنجی برای دادن یک فاندی به او نامردی کرده. بنجی و چارلی روبهروی هم ایستادند، یکی دو تا جملهی احساسی و بنگ. تاریخ کار خودش را کرد. قلبها از نو لرزید. آن دو تا برگشتند پیش هم و سر راس بیکلاه ماند. موقعی که چارلی داشت از راس میکَند و میرفت سمت بنجی به راس گفت «ما با هم تاریخ داریم.» البته هیچ کسی توی فارسی همچین جملهای نمیگوید. به جاش چه میگوییم خاطره؟ خاطرهی مشترک؟ هر چه که هست «هیستوری» است. چیزی است که بین دو نفر گذشته، بخشی از زندگی است که با کسی سپری شده، زمانی است که دو یا چند نفر با هم روی چیز واحدی به اسم زندگی کار کردند، پایین بالایش کردند، برایش جنگیدند، جاهاییش با هم خندیدند، جاهاییش با هم گریه کردند، با هم آن را ساختند. خلاصه که رابطهها، عاشقانه باشند یا کاری یا دوستانه، از هر نوعی که باشند تاریخ میسازند و تاریخها خیلی کارها بلدند بکنند.
چند شب پیش که مثل امروز جهان ترسناک و تاریک بود و دلم حرف زدن میخواست، رفتم سراغ دوستی که با هم تاریخ ساختیم. بینمان تاریخ هست. پرسیدم حوصلهی حرف زدن دارد؟ و داشت. از آخرین باری که با هم حرف زده بودیم ماهها میگذشت ولی من از کجا شروع کردم به حرف زدن؟ از وسط. از گل ماجرا. برای او نیاز نبود برگردم عقب و آجرهای اول را بگذارم. برای او نیاز نبود بگویم من کیام، شرایطم چیست و چطور حس میکنم، چرا خستهام و اینها. او همهی اینها را از بر بود. او من را بلد بود. او فقط کافی بود بگوید «چی شده؟» تا من گلِ چیزی را که شده بگذارم جلوش و شروع کنم به ریز ریز اشک ریختن و به دنبالش ریز ریز التیام پیدا کردن.
آدمها با هم و بین هم تاریخ میسازند. تاریخی که هیچ کس دیگری نمیتواند واردش شود. قشنگ نیست؟ دو نفرهترین چیز ممکنی است که میشود داشت. یک جهان دو نفرهی اختصاصی است و اگر شانس بیاوری و طرفت به قدر کافی امن و مهربان باشد، میشود از دوستداشتنیترین جهانها. یک ابری را تصور کنید که یک جایی در جهان معلق است، ابری که شما و یک نفری با هم ساختید. جادهای را تصور کنید که یک طرفش شمایید و یک طرفش آن یک نفر. میروید، میروید، میروید و میرسید به هم. به محض رسیدن به هم، آن ابر معلق روی شما فرود میآید و شما را در خودش میبلعد. حالا شما دو تا توی آن ابرید. ابر تاریخ که با هم ساختیدش و هیچ کس دیگری به آن ابر راه ندارد.
چند شب پیش خزیدم توی یکی از این ابرها، حرف زدم، حرف زدم، حرف زدم. باریدم، باریدم، باریدم. تمام که شد آن یک نفرم راهی را که داشت میرفت ادامه داد، من هم به راهم ادامه دادم. ابر دوباره غیب شد. رفت جایی از جهان معلق ماند تا نوبهی بعدی که باز یکی از ما دو تا سراغی از آن دیگری بگیرد.