Kash Nadideh Boodamet (Shahrzad)
Mohsen Chavoshi
كاش مهرت به دلم نمينشست
تا كه مبتلاى پاييز نشم 🍁
تا كه مبتلاى پاييز نشم 🍁
مدتیست که سخنی ندارم و کمحرف شدهام اینجا.
بخشش از شما و شرمندگیاش هم از شما.
شرمنده نیستم؛ چرا که دلیل ننوشتنم را خودم هم دقیق نمیدانم. حالا اما این چند خط را نوشتم. اگر قابل میدانید به چشم جان قبولش بفرمایید. اگر نه هم که شمایید و چند خط نوشتهی پوچ و تو خالی.
کاش تو خالی نبود و تو پُر بود؛ نیست اما متاسفانه.
شب که نه؛ زمانِ Overthinking بخیر.
بخشش از شما و شرمندگیاش هم از شما.
شرمنده نیستم؛ چرا که دلیل ننوشتنم را خودم هم دقیق نمیدانم. حالا اما این چند خط را نوشتم. اگر قابل میدانید به چشم جان قبولش بفرمایید. اگر نه هم که شمایید و چند خط نوشتهی پوچ و تو خالی.
کاش تو خالی نبود و تو پُر بود؛ نیست اما متاسفانه.
شب که نه؛ زمانِ Overthinking بخیر.
Forwarded from The Feelings
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Falling In Love | #ShortFilm 🍃
Forwarded from The Feelings
to mitavani har kasi bashi.pdf
142.6 KB
Don't Think Twice, It's All Right (Audio)
Bob Dylan
آهنگ رو پلِی کردم. ساعتها گذشت، یک لحظه چشامو وا کردم به خودم اومدم دیدم عه، صدمین باریـه که آهنگ داره پلٍی میشه. شعر ساده ولی قوی باب دیلن، اون سازدهنیِ محشری که میزنه و انگار فریادهاش هستن.
هیچوقت به مانند دیلن کسی پیدا نخواهد شد. گوش بدید و تعمق کنید.
هیچوقت به مانند دیلن کسی پیدا نخواهد شد. گوش بدید و تعمق کنید.
پسرک لباس زرد ورزشی تنش بود. از باشگاه میآمد. همراه زن مسنی که بهش نمیآمد مادرش باشد نشسته بود توی ایستگاه اوتوبوس منتظر. بیشتر که حرف زدند فهمیدم عمه و برادرزادهاند. عمه ازش پرسید «دلت بیشتر از همه برای کی تنگ شده؟» انگار که پسرک مدتی خانهی عمه مهمان بود. پسرک گفت «مامانم». عمه گفت «دلت برای بابات تنگ نشده؟» پسرک جواب داد «چرا. ولی مامان اینقدر نبوده که انگار فقط یه عکسه.» بلند خندیدم. سه چهار تا صندلی خالی بینمان فاصله بود. سرم توی گوشی بود و گوشم پیش آنها. بعد شنیدن حرفش ناخودآگاه گردنم رفت عقب و از ته دل بلند خندیدم. نوتبوک گوشی را باز کردم و نوشتم «اینقدر نبوده که انگار فقط یه عکسه.»
از این عکسشدهها زیاد دارم. دوستهای نزدیک دیروز که حالا دور شدند. آدمهایی که یک روزی فکر میکردم اگر نباشند جریان زندگی که مثل سرمی چیزی بهم وصل است یکهو قطع میشود و از دوریاشان پرپر میشوم. راستش شدم. برای نبودن بعضیها واقعاً هم پرپر شدم آن اولها. ولی این دوره که تمام شد، سرم را بلند کردم دیدم سرم قطع شده و من هنوز سر پام. دیدم آدمه آنقدر رفته دور، آنقدر دیگر صدا ندارد، بو ندارد، حسی در من ایجاد نمیکند، قلبم از نبودنش تیر نمیکشد، که عکس شده. تخت، بیبعد، بیبو، بیصدا. یکهو به خودم آمدم دیدم جای خالی آدمه درد نمیکند. دیگر درد نمیکند.
اتوبوس آمد. همگی سوار شدیم. ایستگاه آزادی پیاده شدم. از اتوبوس که آمدم بیرون، بالای شاخهی درختها، ماه را دیدم. زرد، پرنور، تپل، نزدیک. جوری که انگار اگر دست دراز کنی میتوانی بگیریش توی مشتت. مردی که چند قدم دورتر از من ایستاده بود ردّ نگاه خیرهام به آسمان را گرفت و او هم رسید به ماه. از کنار مرد که رد شدم هنوز میخ ماه بود. یک بار یک شبی که ماه همینقدر قشنگ بود به یک دوست نزدیکی که رنگ داشت، بو داشت، صدا داشت و هنوز عکس نشده بود، گفتم ماه را نگاه کند توی آسمان. پیش خودم تجسم کرده بودم همزمانیِ نگاه کردن دو تا آدم به ماه، وقتی که آن دو تا نزدیک هم نیستند، اتفاق شگفتی است. امشب ماه زرد، پرنور، تپل و نزدیک توی مشتم بود. ردّ نگاهم ماه توی آسمان را تقدیم مرد غریبهای کرد. از کنار مرد رد شدم، برای همیشه، و دلم بیش از این چیزی نخواست.
از این عکسشدهها زیاد دارم. دوستهای نزدیک دیروز که حالا دور شدند. آدمهایی که یک روزی فکر میکردم اگر نباشند جریان زندگی که مثل سرمی چیزی بهم وصل است یکهو قطع میشود و از دوریاشان پرپر میشوم. راستش شدم. برای نبودن بعضیها واقعاً هم پرپر شدم آن اولها. ولی این دوره که تمام شد، سرم را بلند کردم دیدم سرم قطع شده و من هنوز سر پام. دیدم آدمه آنقدر رفته دور، آنقدر دیگر صدا ندارد، بو ندارد، حسی در من ایجاد نمیکند، قلبم از نبودنش تیر نمیکشد، که عکس شده. تخت، بیبعد، بیبو، بیصدا. یکهو به خودم آمدم دیدم جای خالی آدمه درد نمیکند. دیگر درد نمیکند.
اتوبوس آمد. همگی سوار شدیم. ایستگاه آزادی پیاده شدم. از اتوبوس که آمدم بیرون، بالای شاخهی درختها، ماه را دیدم. زرد، پرنور، تپل، نزدیک. جوری که انگار اگر دست دراز کنی میتوانی بگیریش توی مشتت. مردی که چند قدم دورتر از من ایستاده بود ردّ نگاه خیرهام به آسمان را گرفت و او هم رسید به ماه. از کنار مرد که رد شدم هنوز میخ ماه بود. یک بار یک شبی که ماه همینقدر قشنگ بود به یک دوست نزدیکی که رنگ داشت، بو داشت، صدا داشت و هنوز عکس نشده بود، گفتم ماه را نگاه کند توی آسمان. پیش خودم تجسم کرده بودم همزمانیِ نگاه کردن دو تا آدم به ماه، وقتی که آن دو تا نزدیک هم نیستند، اتفاق شگفتی است. امشب ماه زرد، پرنور، تپل و نزدیک توی مشتم بود. ردّ نگاهم ماه توی آسمان را تقدیم مرد غریبهای کرد. از کنار مرد رد شدم، برای همیشه، و دلم بیش از این چیزی نخواست.
Forwarded from یک موجود بیآزار
.
دوست داشتن کسی مثل بال در آوردن از خوشحالیه و خرج کردن کردن تمام احساسات مثل بالا رفتن از پله های نامرئی آسمونه و بدون توجه کردن به ارتفاع خودش با زمین بالاتر می رود و نتیجه نگرفتن احساسات هم کوبیده شدن از اون آسمون به زمینه همینقدر دردناک :)
.
@YekMojodeBiAzar
دوست داشتن کسی مثل بال در آوردن از خوشحالیه و خرج کردن کردن تمام احساسات مثل بالا رفتن از پله های نامرئی آسمونه و بدون توجه کردن به ارتفاع خودش با زمین بالاتر می رود و نتیجه نگرفتن احساسات هم کوبیده شدن از اون آسمون به زمینه همینقدر دردناک :)
.
@YekMojodeBiAzar
یک موجود بیآزار
. دوست داشتن کسی مثل بال در آوردن از خوشحالیه و خرج کردن کردن تمام احساسات مثل بالا رفتن از پله های نامرئی آسمونه و بدون توجه کردن به ارتفاع خودش با زمین بالاتر می رود و نتیجه نگرفتن احساسات هم کوبیده شدن از اون آسمون به زمینه همینقدر دردناک :) . @YekMojodeBiAzar
مهدی خیلی پسر گل و نقاش خوبیه.
خیلی هم خوب مینویسه.
خیلی هم خوب مینویسه.