The Feelings
Max Richter – On The Nature Of Daylight
خیلیها رو دیدم تو این یک هفته. همهتون رو دوسدارم و بهترینید. خوش گذشت و سخته دل کندن از شما برام. کاش خیلی بار دیگه هم ببینمتون اما، چرخ گردون اگر گردشش به سمت شما زیباها باشد و من نمرده باشم.
این رو بدونید که خیلی خوبید و قدر خودتون رو بدونید. ممنونم که لحظاتی رو هرچند کوتاه، با من سپری کردید و وقتتون رو بهم دادید. شوخیهای شما ناراحتم نکرد، برعکس، خوشحالم کرد. اگر شوخیهای من (حتی ۱ درصد) اذیتتون کرد، روی ماهتون رو میبوسم و عذرخواهی میکنم بابتش.
لحظهی خداحافظی لحظهی شکستن قسمتی از قلبمه که شما لمسش کردید.
با آغوش باز چکشِ دور شدن ازتون رو بغلم میگیرم و بعد اجازه میدم تکههای قلبمو بشکونه؛ چون شما ارزشش رو دارید.
از طرف پسری که تنهاترین بود ولی شما از تنهایی درش آوردید، کسی که ارزشش رو شاید نداشت اما شما با ارزش دونستیدش و از طرف کسی که دوستتون داره؛ دست تکون میدم و خدانگهدار.
این رو بدونید که خیلی خوبید و قدر خودتون رو بدونید. ممنونم که لحظاتی رو هرچند کوتاه، با من سپری کردید و وقتتون رو بهم دادید. شوخیهای شما ناراحتم نکرد، برعکس، خوشحالم کرد. اگر شوخیهای من (حتی ۱ درصد) اذیتتون کرد، روی ماهتون رو میبوسم و عذرخواهی میکنم بابتش.
لحظهی خداحافظی لحظهی شکستن قسمتی از قلبمه که شما لمسش کردید.
با آغوش باز چکشِ دور شدن ازتون رو بغلم میگیرم و بعد اجازه میدم تکههای قلبمو بشکونه؛ چون شما ارزشش رو دارید.
از طرف پسری که تنهاترین بود ولی شما از تنهایی درش آوردید، کسی که ارزشش رو شاید نداشت اما شما با ارزش دونستیدش و از طرف کسی که دوستتون داره؛ دست تکون میدم و خدانگهدار.
مرد خیلی زود به بستر میرود اما نمیتواند بخوابد.
مدام شانهبهشانه میشود. ملافهها را در دستانش میپیچد. سیگاری میگیراند. کمی مطالعه میکند. سپس دوباره چراغ را خاموش میکند. اما نمیتواند بخوابد. ساعت سه صبح بلند میشود. با دوستش که در خانهی مجاور ساکن است تماس میگیرد و اعتراف میکند که نمیتواند بخوابد. از او راهکار میخواهد. دوستش پیشنهاد میکند که کمی پیادهروی کند بلکه خسته شود_سپس فنجانی چای زیرفون بنوشد و چراغ را خاموش کند. همهی این کارها را انجام میدهد اما باز هم خوابش نمیبرد. دوباره بلند میشود.
اینبار نزد دکتر میرود. دکتر طبق معمول چیزهای دلگرم کنندهای میگوید اما در پایان، او باز هم نمیتواند بخوابد. ساعت شش صبح، هفتتیری را پر کرده و گلولهای در سر خود خالی میکند. مرد، مُرده است اما باز هم قادر به خوابیدن نیست.
بیخوابی چیز خیلی سمجی است.
بیخوابی
ویرجیلیو پینِرا
مدام شانهبهشانه میشود. ملافهها را در دستانش میپیچد. سیگاری میگیراند. کمی مطالعه میکند. سپس دوباره چراغ را خاموش میکند. اما نمیتواند بخوابد. ساعت سه صبح بلند میشود. با دوستش که در خانهی مجاور ساکن است تماس میگیرد و اعتراف میکند که نمیتواند بخوابد. از او راهکار میخواهد. دوستش پیشنهاد میکند که کمی پیادهروی کند بلکه خسته شود_سپس فنجانی چای زیرفون بنوشد و چراغ را خاموش کند. همهی این کارها را انجام میدهد اما باز هم خوابش نمیبرد. دوباره بلند میشود.
اینبار نزد دکتر میرود. دکتر طبق معمول چیزهای دلگرم کنندهای میگوید اما در پایان، او باز هم نمیتواند بخوابد. ساعت شش صبح، هفتتیری را پر کرده و گلولهای در سر خود خالی میکند. مرد، مُرده است اما باز هم قادر به خوابیدن نیست.
بیخوابی چیز خیلی سمجی است.
بیخوابی
ویرجیلیو پینِرا
A Long Lost Silence
There's A Light
we won't forget
we can't forget
all that has happened
we won't forget
we can't forget
the days we abandoned
we won't forget
we can't forget
how our once bright light blackened
we won't forget
we can't forget
the feelings we felt, left alone, saddened
we won't forget
we can't dorget
all that has happened
we can't forget
all that has happened
we won't forget
we can't forget
the days we abandoned
we won't forget
we can't forget
how our once bright light blackened
we won't forget
we can't forget
the feelings we felt, left alone, saddened
we won't forget
we can't dorget
all that has happened