The Feelings
4.96K subscribers
13.6K photos
511 videos
142 files
592 links

@ArmoulinBot
Download Telegram
Stay Awake
Dean Lewis
همین سوزی که در صدایش است.
همنقدر سوزان. همیشه. همه جا.
Forwarded from The Feelings
The Feelings
Evgeny Grinko – Time, backward!
Struggle of emotions
In my days, in my nights
Everyday, in this timeline, now
I feel my hopes, my dreams, my believes
Melt away into the dark side of life

My soul want peace
But my mind and heart are aching in awe

I can't understand my intentions
My thoughts running circles
Even silence sounds loud
Is there someone who can relate?
Or even understand this reality?

My emotions are so hars and raw
and painless, I can't even recall
What it has been like to feel
Vibrate and alive again
Not in this moment I am
Empthy, lost, fearless and in rage my friend


I don't feel nothing else
Just darkness

I am not depressed, I don't feel like I can't move along
Because even when I feel like this
I just keep moving on

Even when I feel like I want to crumble

In many of my struggles

I am a strong living soul, regardless

Even in my own darkness.
Forwarded from longstory
نیاز دارم مدتی نباشم
سفر کنم به جایی که هیچ کسی رو نشناسم
به جایی که هیچ کسی منو نشناسه
دور باشم و رها
سبُک باشم و آزاد
آدم هاییو ببینم ، که هیچ تصور بدی ازشون ندارم ،
جاهایی رو برم ، که تا حالا نرفتم ،
عطرهاییو بزنم ، که تا حالا نزدم ،
و لباس هاییو بپوشم ، که تا به حال نپوشیدم...
جاهایی بشینم ، که هیچ خاطره ای رو برام زنده نمی کنه ،
آهنگاییو گوش کنم ، که منو یادِ کسی نمیندازه ،
نه به کسی فکر کنم ،
نه نگرانِ چیزی باشم ،
نه از پیشامدِ پیش نیامده ای بترسم
من نیاز دارم مدتی در خنثی ترین حالتِ ممکن باشم ...
The Feelings
Evgeny Grinko – Wind Brought
کنسرت یوگنی بسیار زیبا بود.
۲۷/۴/۹۸
longstory
نیاز دارم مدتی نباشم سفر کنم به جایی که هیچ کسی رو نشناسم به جایی که هیچ کسی منو نشناسه دور باشم و رها سبُک باشم و آزاد آدم هاییو ببینم ، که هیچ تصور بدی ازشون ندارم ، جاهایی رو برم ، که تا حالا نرفتم ، عطرهاییو بزنم ، که تا حالا نزدم ، و لباس هاییو بپوشم…
این کانال ابوالفضل‌ـه. ابولفضل رو‌ من زمانای بلیط‌فروشی توی توییتر دیدم پست‌هاشو و بهشم گفتم بیا باهم بریم کنسرت و این‌ها؛
من ابو‌الفضل‌رو یادم رفت، با هم نیومدیم کنسرت، ولی دقیقا کنار هم نشسته بودیم! اون ۱۶ بود و من ۱۵. چرخ گردون رو ببینید‌ انصافا.
الانم فک نکنم بدونه من کدومم. ولی زیبا بود.
از جاهای زیبای کنسرت فیلم گرفت، گفت تو کانالش میذاره؛ هر موقع گذاشت فروارد میکنم اینجام که اگه دوس‌ داشتید ببینید.
The Feelings
Max Richter – On The Nature Of Daylight
خیلی‌ها رو دیدم تو این یک هفته. همه‌تون رو دوس‌دارم و بهترینید. خوش گذشت و سخته دل کندن از شما برام. کاش خیلی بار دیگه هم ببینمتون اما، چرخ گردون اگر گردشش به سمت شما زیباها باشد و من نمرده باشم.
این رو بدونید که خیلی خوبید و قدر خودتون رو بدونید. ممنونم که لحظاتی رو هرچند کوتاه، با من سپری کردید و وقتتون رو بهم دادید. شوخی‌های شما ناراحتم نکرد، برعکس، خوشحالم کرد‌. اگر شوخی‌های من (حتی ۱ درصد) اذیتتون کرد، روی ماهتون رو می‌بوسم و عذرخواهی میکنم بابتش.

لحظه‌ی خداحافظی لحظه‌ی شکستن قسمتی از قلبمه که شما لمسش کردید.
با آغوش باز چکشِ دور شدن ازتون رو بغلم میگیرم و بعد اجازه میدم تکه‌های قلبمو بشکونه؛ چون شما ارزشش رو دارید.

از طرف پسری که تنهاترین بود ولی شما از تنهایی درش آوردید، کسی که ارزشش رو شاید نداشت اما شما با ارزش دونستیدش و از طرف کسی که دوستتون داره؛ دست تکون میدم و خدانگهدار.
مرد خیلی زود به بستر می‌رود اما نمی‌تواند بخوابد.
مدام شانه‌به‌شانه می‌شود. ملافه‌ها را در دستانش می‌پیچد. سیگاری می‌گیراند. کمی مطالعه می‌کند. سپس دوباره چراغ را خاموش می‌کند. اما نمی‌تواند بخوابد. ساعت سه صبح بلند می‌شود. با دوستش که در خانه‌ی مجاور ساکن است تماس می‌گیرد و اعتراف می‌کند که نمی‌تواند بخوابد. از او راهکار می‌خواهد. دوستش پیشنهاد می‌کند که کمی پیاده‌روی کند بلکه خسته شود_سپس فنجانی چای زیرفون بنوشد و چراغ را خاموش کند. همه‌ی این کارها را انجام می‌دهد اما باز هم خوابش نمی‌برد. دوباره بلند می‌شود.
این‌بار نزد دکتر می‌رود. دکتر طبق معمول چیزهای دلگرم کننده‌ای می‌گوید اما در پایان، او باز هم نمی‌تواند بخوابد. ساعت شش صبح، هفت‌تیری را پر کرده و گلوله‌ای در سر خود خالی می‌کند. مرد، مُرده است اما باز هم قادر به خوابیدن نیست.
بی‌خوابی چیز خیلی سمجی است.

بی‌خوابی
ویرجیلیو پینِرا