Forwarded from The Feelings
to mitavani har kasi bashi.pdf
142.6 KB
Forwarded from The Feelings
نیمه شب میان مه. اشک چشمانت، چشمانت را میسوزاند؛ سفیدی مه با رنگ آسمانِ زمانِ گرگ و میش ترکیب شده و رنگ افسردهکنندهی زیبای دیگری به وجود آورده اما تو نمیتوانی واضح ببینیاش. زندگیات تاریک و سرد است. این را میتوانی با قاطعیت بگویی. قلادهی چرمیِ بلندِ سگسیاهِ افسردگیات را محکم در دستت گرفتهای، میترسی برود؛ کسِ دیگری را نداری! اورا هم واضح نمیبینی! قطرههای درازِ سردِ بارانِ نمنم، روی آسفالت سیاهِ جاده و روی چهرهی غمناکت آرام سقوط میکنند و خیسشان میکنند، اما بوی نم و سردی قطرههایش را حس نمیکنی!
صدای باد و رعدو برق، گوش درختانِ کاجِ بلند و سیاه و مهگرفتهی اطراف جاده را کر کرده ولی تو صدایی را احساس نمیکنی.
گورکنی در دوردست در حال کندن گور عزیزِ از دسترفتهاش است ولی صدای بیلش را هنگام کندن زمینِ سخت نمیشنوی!
هِی آقا با شمام...
زندهای؟!
صدای باد و رعدو برق، گوش درختانِ کاجِ بلند و سیاه و مهگرفتهی اطراف جاده را کر کرده ولی تو صدایی را احساس نمیکنی.
گورکنی در دوردست در حال کندن گور عزیزِ از دسترفتهاش است ولی صدای بیلش را هنگام کندن زمینِ سخت نمیشنوی!
هِی آقا با شمام...
زندهای؟!
Forwarded from The Feelings (EHSAN)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from The Feelings (EHSAN)
[آدم باید یک دوستی داشته باشد که هر موقع خواست بتواند به او زنگ بزند، و او جواب بدهد، بدانی که همیشه هست، یک دوست که وقتی تمام دنیا تو را رد می کند، نادیده میگیرد، به او بگویی می خواهم این کار را بکنم، و او بگوید هستم، برویم، انجامش می دهیم،سریال فرندز، درباره ی اینکه یک وقت هایی در زندگی باید دیوانگی کرد، گذاشت و رفت به جاهای دور، و در این دیوانگی ها نباید تنها بود، لطف این دیوانگی کردن ها به بودن کنار این دوست هاست، آدم حتما باید یک دوستِ این چنینی داشته باشد، یا اینکه خودش اینچنین دوستی باشد]