میگوید بیا نزدیکتر. دستها را میگشاید. گونههایم از لبخند بسیطش گُلیرنگ. قدمی پیش میروم. کف دست را میگذارم روی تپندهی گرم قلبش. نیمهی صورت را میچسباند به استخوان ترقوهام و دست دیگر را میسراند به برجستهی استخوان بزرگ کتفم. به فراخ سینهاش میفشارمش. میان آن گرمای امن، همه لبخندم. انگشتهای باریک بلند را میلغزاند به کوتاه موهام. صورتش را نزدیک میکند، چسبیده به سینهام. و از بوی خوش جانم میگوید. ریه را پر میکند و فشرده به دندههایم تاب میخورد. میپرسد تا همیشه جان منی؟ و من بی که نگاهش کنم، کف دستش را میگذارم روی قلبم. طاقتم نیست به تماشای روشن چشمهاش. و ساعتی آرام و بیکلام میمانم همانجای امنِ آغوش. انگار ایستاده و درهمتنیده به خواب رفته باشیم. انگار دو درخت در پهنهی وسیع دشت. برگهامان میلغزند زیر آفتاب و باد. و شاخهها و ریشههامان نزدیک و پیچیده و «صلاح رفته». تا همیشه جان منی؟
I take the pain alone and i suffer Alone, 'cause there's no one willing to take it with me.
I'll die alone 'cause maybe i deserve it.
I'll die alone 'cause maybe i deserve it.
The Feelings
Max Ritcher (@EMood) – She Remembers
When ever i Hear the sound of this Song, my tears falls,
The falls so hard that i can make a sea of'em and swim in it to the end of my life.
The falls so hard that i can make a sea of'em and swim in it to the end of my life.