Forwarded from هذیان (༒ night ༒)
بالش را در آغوش گرفتهام و بیصدا اشک میریزم. علت اصلی این گریهها را نمیدانم. شاید دیگر از انسانها نمیتوانم حس کافی بگیرم؟ شاید چیزی بیشتر از ارتباطهای انسانی نیاز است؟ اینکه هیچکس نتواند آنطور که تو نیاز داری، تو را بفهمد، زخمی است که جانت را میسوزاند. «درکت میکنم» میگویند، اما این کلمه هیچ به درد همدردی نمیخورد. اگر کسی واقعاً درک کند، نیازی به گفتن نیست، خودت آن را حس میکنی. اما من مدتی است دیگر هیچکس را با حس واقعی نمیبینم. نمیدانم کور شدهام یا اصلاً کسی نیست. شاید پرتوقع شدهام، شاید هم حقیقت این است که دیگر نمیتوانم از این آدمها چیزی دریافت کنم. هرچه باشد، این تنهایی عمیقتر از حرفهاست، سنگینتر از آنکه با کلمات سبک شود.
🕊6👾2🆒1