همونطور که توی اپیزود قبلی گفتم مغز ما همیشه دنبال این نیست که تکتک اطلاعات رو جداگانه و با دقت آزمایشگاهی بررسی کنه. ما در طول روز با آدمهای زیادی روبهرو میشیم و باید خیلی سریع دربارهی محیط و آدمهای اطرافمون تصمیم بگیریم. برای همین ذهن از اطلاعاتی که در اختیارش داره یک برداشت کلی میسازه و بعد ممکنه اطلاعات جدید رو هم با همون برداشت اولیه تفسیر کنه.
مثلا اگه از همون اول از یه نفر خوشمون بیاد، وقتی کاری انجام میده که در حالت عادی ممکن بود به نظرمون عجیب یا حتی آزاردهنده باشه، شاید راحتتر براش دلیل پیدا کنیم: «شاید خستهست»، «حتما منظورش این نبوده»، «شاید شوخی کرده». ولی اگه از همون آدم خوشمون نیاد، ممکنه دقیقا همون رفتار رو جور دیگهای تفسیر کنیم: «دیدی؟ معلوم بود همچین آدم مزخرفیه.»
یعنی اطلاعات یکیه، ولی برداشت ما از اون اطلاعات میتونه تحت تأثیر تصویری قرار بگیره که از قبل دربارهی اون شخص ساختیم.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
یکی از چیزایی که باعث میشه این خطا خیلی راحت اتفاق بیفته، ظاهر و نحوهی ارائهی آدمهاست. مثلا ممکنه ناخودآگاه فردی که ظاهر مرتبتر یا جذابتری داره رو باهوشتر، موفقتر یا حتی مهربونتر تصور کنیم. ولی اثر هالهای فقط به ظاهر محدود نمیشه. میتونه از هر ویژگی برجستهای شروع بشه؛ از طرز حرف زدن و اعتمادبهنفس گرفته تا محبوبیت، شهرت، استعداد، جایگاه اجتماعی یا حتی یه رفتار خیلی خوب.
مثلا یه نفر رو تصور کنین که فوقالعاده باهوشه. ممکنه به صورت ناخودآگاه فرض کنیم پس حتما توی تصمیمگیری هم خوبه، آدم منطقیایه، مسئولیتپذیره و حتی توی روابطش هم عملکرد خوبی داره. در حالی که هوش بالا هیچ تضمینی برای هیچکدوم از این ویژگیها نیست. ما فقط یه ویژگی رو دیدیم و مغزمون بقیهی پازل رو خودش پر کرده.
حتی در مورد آدمهای معروف هم این اتفاق خیلی زیاد میفته. ممکنه چون کسی توی کاری فوقالعادهس، ناخودآگاه تصور کنیم پس دربارهی موضوعات دیگه هم حتما نظر درستی داره. مثلاً اگر یک بازیگر رو خیلی دوست داریم و بازی فوقالعادهای ازش دیدیم، ممکنه وقتی دربارهی یک موضوع کاملا خارج از حوزهی کاریش صحبت میکنه، بیشتر از حد معمول به حرفش اعتبار بدیم. نه به خاطر اینکه تخصصی در اون موضوع داره، بلکه چون ذهن ما از قبل یه تصویر مثبت از اون شخص ساخته.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
اسم Halo Effect ممکنه این تصور رو ایجاد کنه که این خطا فقط زمانی اتفاق میافته که یه ویژگی مثبت باعث بشه بقیهی ویژگیها رو هم مثبت ببینیم، ولی در عمل ماجرا میتونه برعکس هم اتفاق بیفته. وقتی یه ویژگی منفی تبدیل به فیلتر قضاوت ما بشه، ممکنه تقریبا هر رفتار دیگهای از اون شخص رو هم منفی تفسیر کنیم. این حالت معمولا با چیزی که بهش Horn Effect میگن توضیح داده میشه؛ یعنی یه ویژگی منفی میتونه باعث بشه ویژگیهای دیگهی فرد رو هم بدتر از واقعیت ارزیابی کنیم.
مثلا اگه از کسی یه رفتار بد ببینیم، ممکنه بعدش حتی رفتارهای خنثی اون شخص رو هم منفی برداشت کنیم. اگه شوخی کنه، فکر کنیم داره مسخره میکنه. اگه ساکت باشه، فکر کنیم مغروره. اگه مخالفت کنه، فکر کنیم لجبازه. در حالی که شاید اگه همین رفتارها رو از کسی که دوستش داریم میدیدیم، تفسیر کاملا متفاوتی براش پیدا میکردیم.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
فکر میکنم یکی از بهترین راهها اینه که وقتی متوجه شدیم دربارهی کسی یه قضاوت خیلی سریع و کلی داریم، از خودمون بپرسیم: «من دقیقا چه اطلاعاتی دربارهی این آدم دارم؟» نه اینکه «چه حسی نسبت بهش دارم؟» چون این دوتا خیلی با هم فرق دارن.
ممکنه من حس کنم یه نفر خیلی قابلاعتماده، ولی وقتی از خودم بپرسم چرا، متوجه بشم دلیل خاصی ندارم جز اینکه خیلی خوشبرخورد و دوستداشتنیه. یا ممکنه از یه نفر خوشم نیاد و فکر کنم آدم مغروریه، اما وقتی بخوام شواهدش رو پیدا کنم، تنها چیزی که دارم اینه که در اولین برخورد خیلی کم حرف زده.
این فاصله بین «چیزی که میدونم» و «چیزی که دربارهی اون شخص نتیجهگیری کردم» دقیقا جاییه که میشه اثر هالهای رو بهتر دید.
به نظرم لازم نیست بعد از شناختن این خطای شناختی، هر قضاوتی که دربارهی آدمها داریم رو زیر سؤال ببریم یا فکر کنیم دیگه نباید از کسی خوشمون بیاد. چون این هم واقعبینانه نیست. برداشت اولیهی ما میتونه درست هم باشه. مسئله اینه که بفهمیم برداشت اولیه، هنوز فقط یک برداشت اولیهست و نباید بدون دلیل تبدیلش کنیم به یه تصویر کامل از شخصیت یک آدم.
شاید سادهترین مثالش این باشه که «خوشم میاد» با «پس حتما خوبه» یکی نیست. همونطور که «ازش خوشم نمیاد» هم لزوما مساوی با «پس آدم بدیه» نیست.
در نهایت، اثر هالهای بیشتر از اینکه دربارهی این باشه که ما چقدر آدمهای بدی در قضاوت کردن هستیم، دربارهی اینه که ذهنمون چقدر دوست داره با اطلاعات کم، یک تصویر کامل بسازه. ما یک تکه از پازل رو میبینیم و مغزمون بقیهش رو حدس میزنه؛ مشکل از جایی شروع میشه که یادمون میره بخشهایی از اون تصویر رو خودمون ساختیم.
و شاید برای همین، یکی از سؤالهای مفیدی که میشه هر از گاهی از خودمون پرسید این باشه:
«من واقعا این آدم رو میشناسم، یا فقط یه ویژگی خیلی خوب ازش دیدم و بقیهش رو خودم توی ذهنم کامل کردم؟»
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
نگاه کنین اینکه از یه چیزی خوشتون نیاد طبیعیه ولی اینکه چون از یه چیزی خوشتون نمیاد به هر کسی که خوشش میاد توهین کنین نه—
والا بعد خوندن یکسری چیزا الان خودم حدودا یه لیست دو نیم متری از افرادی دارم که باید اینتراکشنمو باهاشون به کمتر از ده درصد برسونم—
𝗘𝖽𝗐𝖺𝗋𝖽'𝗌 𝗛𝗈𝗆𝖾🍹
والا بعد خوندن یکسری چیزا الان خودم حدودا یه لیست دو نیم متری از افرادی دارم که باید اینتراکشنمو باهاشون به کمتر از ده درصد برسونم—
چون حقیقتا توی زندگیم هیچی به اندازه آدمهایی که نظرات قطعی میدن بدون اینکه حتی یه ذره به خودشون شک داشته باشن برام ترسناک نیست.
حالا میخواد اون نظر درباره یه جریان فکری یا سریال یا... باشه.
حالا میخواد اون نظر درباره یه جریان فکری یا سریال یا... باشه.