𝗘𝖽𝗐𝖺𝗋𝖽'𝗌 𝗛𝗈𝗆𝖾
Adele – Easy On Me
این آهنگ برای Adele وسط جدایی و طلاقش از Simon Konecki نوشته شد، اما بیشتر از اینکه خطاب به همسر سابقش باشه، یه جور نامه به پسرشه؛ چون Angelo بعد از جدایی مدام ازش میپرسید چرا دیگه با پدرش زندگی نمیکنن و Adele خودش رو بابت آسیبی که این تصمیم به پسرش زده بود سرزنش میکرد. چیزی که برای من دردناکش میکنه اینه که اینجا با یه آدمی طرفیم که میدونه انتخابش برای خوشحال شدن، یه نفر دیگه رو هم زخمی کرده؛ و با این حال باید انتخابش رو بپذیره و از خودش بخواد که کمی هم با خودش مهربونتر باشه.
❤8☃1🐳1🍓1🍾1
𝗘𝖽𝗐𝖺𝗋𝖽'𝗌 𝗛𝗈𝗆𝖾
Tom Odell – Black Friday
این آهنگ رو Tom Odell توی تولد ۳۲ سالگیش، در ۲۴ نوامبر ۲۰۲۲، نوشت؛ خودش گفته اون موقع وسط یه دورهی خیلی سخت و افسردهکننده بوده و آهنگ از عشق و تحسینش نسبت به آدمهای زندگیش میاد، در کنار اینکه خودش خیلی با خودش نامهربونه. چیزی که برام دردناکش میکنه اینه که طرف مقابل توی آهنگ نور رو میبینه، ولی خودش فقط تاریکی رو میبینه؛ انگار حتی وقتی کسی دوستت داره، باز هم ذهنت میتونه کاری کنه که خودت رو کافی، زیبا یا لایق خوشحال بودن ندونی. برای من «Black Friday» بیشتر از یه آهنگ عاشقانهست؛ اعترافیه از طرف کسی که وسط دوست داشته شدن توسط بقیه، هنوز داره با خودش میجنگه.
☃6❤2🍓1🍾1
Winchester St٭
اینو فور کنید تا با سه تا استیکر وایب چنلتون رو توصیف کنم. 🌚
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🍓3
دلتون نخواد
باغ بغلیمون رده سنی ۱۹ به پایین پارتی دارن.
باغ بغلیمون رده سنی ۱۹ به پایین پارتی دارن.
😭13🤣3❤1🍓1
مثلا الان از «بغض توی سینه خداحافظ» سوییچ کردن روی «بم میگه آمیا میمیریا چی زاییده مامامیا».
🤣14❤1🍓1
Forwarded from چرندیاتِمغزِمَن؛
~𝘐 𝘯𝘦𝘦𝘥 𝘺𝘰𝘶, 𝘐 𝘯𝘦𝘦𝘥 𝘺𝘰𝘶 𝘣𝘢𝘣𝘦
𝘓𝘪𝘬𝘦 𝘐 𝘯𝘦𝘷𝘦𝘳 𝘯𝘦𝘦𝘥𝘦𝘥 𝘢𝘯𝘺𝘰𝘯𝘦
𝘠𝘰𝘶’𝘳𝘦 𝘞𝘙𝘖𝘕𝘎 𝘣𝘶𝘵 𝘺𝘰𝘶’𝘳𝘦 𝘚𝘖 𝘔𝘜𝘊𝘏 𝘍𝘜𝘕~
𝘓𝘪𝘬𝘦 𝘐 𝘯𝘦𝘷𝘦𝘳 𝘯𝘦𝘦𝘥𝘦𝘥 𝘢𝘯𝘺𝘰𝘯𝘦
𝘠𝘰𝘶’𝘳𝘦 𝘞𝘙𝘖𝘕𝘎 𝘣𝘶𝘵 𝘺𝘰𝘶’𝘳𝘦 𝘚𝘖 𝘔𝘜𝘊𝘏 𝘍𝘜𝘕~
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
💋8❤2🍓2🍾1
از آدمایی که با بقیه عین ترند رفتار میکنن خوشم نمیاد. کسایی که منتظرن ببینن اطرافیانشون از کی خوششون میاد تا اونا هم از طرف تعریف کنن و بعد دو هفته برن سراغ نفر بعدی.
👍24
میشا یاد گرفته غذاشو قایم کنه. بعد الان هر دفعه بهش غذا میدم توی حیاط وقتی برمیگردم ظرف غذا در زیر خرواری از سنگ دفن شده.
🤣23
خیلی ساده اگه بخوام بگم، خطای شناختی یعنی الگوهایی که ذهن ما گاهی موقع پردازش و تفسیر اطلاعات ازشون استفاده میکنه و باعث میشن برداشت ما از یک اتفاق، لزوما با خود واقعیت یکی نباشه. ذهن ما دائما در حال دریافت اطلاعات، مقایسه کردن، پیشبینی کردن، نتیجهگیری و تصمیم گرفتنه و طبیعتا نمیتونه برای تکتک چیزهایی که اتفاق میفتن یه تحلیل کامل و بینقص انجام بده. برای همین از میانبرهای ذهنی استفاده میکنه. این میانبرها خیلی وقتها مفیدن و حتی برای زندگی روزمره ضروریان، اما بعضی وقتها باعث میشن اطلاعات رو یکطرفه ببینیم یا از چیزی نتیجهای بگیریم که شواهد کافی براش نداریم.
مثلا فرض کنین برای یکی از دوستهاتون پیام میفرستین و چند ساعت جواب نمیده. چیزی که واقعا میدونید فقط همینه: پیام فرستادین و جوابی نگرفتین. اما ذهن خیلی سریع میتونه شروع کنه به ساختن یه داستان کامل؛ «حتما ازم ناراحته»، «شاید دیگه نمیخواد باهام حرف بزنه»، «من همیشه یه کاری میکنم که بقیه ازم فاصله بگیرن» و حتی ممکنه چند دقیقه بعد به جایی برسین که با خودتون فکر کنین «اصلا من آدم دوستداشتنیای نیستم». در حالی که هیچکدوم از این نتیجهگیریها مستقیما از خود اتفاق به دست نیومده. یه اتفاق ساده افتاده و ذهن ما چندین لایه تفسیر روی اون گذاشته.
اینجاست که مفهوم خطای شناختی جالب میشه، چون خطای شناختی به این معنی نیست که کسی احمقه یا بلد نیست منطقی فکر کنه. اتفاقا ممکنه یه آدم توی خیلی از موقعیتها کاملا منطقی و حسابشده تصمیم بگیره، ولی وقتی پای موضوعی شخصی، حساس یا احساسی وسط بیاد، ذهنش وارد الگوهای متفاوتی بشه. احتمالا برای هممون هم پیش اومده که وقتی دوستمون دربارهی یک مشکل حرف میزنه، خیلی راحت بتونیم بگیم «داری زیادی بزرگش میکنی» یا «نباید از این اتفاق همچین نتیجهای بگیری»، ولی وقتی دقیقا همون اتفاق برای خودمون میافته، مغزمون همون کاری رو میکنه که چند دقیقه قبل داشتیم به دوستمون میگفتیم انجام نده.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤14💘4☃2🍓2🐳1🍾1
ایدهی اینکه برداشت ما از اتفاقات روی احساسات و رفتارمون تأثیر میذاره، خیلی قدیمیتر از روانشناسی مدرنه. حتی قبل از اینکه روانشناسی به شکل یه علم مستقل شکل بگیره، فیلسوفها دربارهی این موضوع فکر میکردن که آیا خود اتفاقات باعث واکنشهای ما میشن یا تفسیری که از اون اتفاقات داریم. اما چیزی که امروزه با عنوان خطاهای شناختی، افکار خودکار و الگوهای فکری ناسالم میشناسیم، بیشتر توی جریان شکلگیری روانشناسی شناختی و درمانهای شناختی توی قرن بیستم به شکل منسجمتری مطرح شد.
یکی از آدمهای مهم توی این مسیر آلبرت الیس بود. الیس توی دههی ۱۹۵۰ رویکردی به نام Rational Emotive Behavior Therapy یا همون REBT رو توسعه داد. ایدهی اصلیش این بود که اتفاقی که برای ما میافته بهتنهایی تعیین نمیکنه چه احساسی پیدا کنیم؛ باورها و تفسیری که دربارهی اون اتفاق داریم هم نقش خیلی مهمی دارن. یعنی اگه اتفاقی بیفته، بین خود اتفاق و واکنش احساسی ما یه مرحله وجود داره و اون مرحله، چیزی نیست جز برداشتی که ما از اتفاق داریم.
مثلا فرض کنین یه نفر توی جمع از ما انتقاد میکنه. خود انتقاد یک اتفاقه، اما دو نفر ممکنه از همون اتفاق برداشتهای کاملا متفاوتی داشته باشن. یکی ممکنه فکر کنه «خب، شاید توی این مورد اشتباه کردم و میتونم اصلاحش کنم»، در حالی که نفر دیگه ممکنه همون لحظه به این نتیجه برسه که «من همیشه خراب میکنم و هیچوقت به اندازهی کافی خوب نیستم». اتفاق یکیه، اما تفسیری که به اون اتفاق اضافه شده متفاوته و همین تفاوت میتونه روی احساس و رفتار آدم تأثیر بذاره.
بعد از الیس، یکی از مهمترین اسمهایی که در این زمینه باید بشناسیم آرون بک هست. بک در ابتدا توی چارچوب روانکاوی کار میکرد و تحقیقاتش دربارهی افسردگی باعث شد به الگوهایی توجه کنه که توی افکار افراد افسرده تکرار میشدن. چیزی که برای بک جالب بود این بود که این افراد مرتب افکار منفی و سریع و تقریبا خودکاری دربارهی خودشون، آینده و دنیای اطرافشون داشتن. این افکار همیشه آگاهانه و با تصمیم قبلی ایجاد نمیشدن؛ خیلی وقتها فرد اصلا متوجه نمیشد که در حال تفسیر کردن یک موقعیته.
بک بعدها این مفهوم رو با عنوان Automatic Thoughts یا افکار خودکار مطرح کرد و این ایده تبدیل شد به یکی از پایههای مهم رویکرد شناختی. برای مثال ممکنه یه اتفاق بیفته و تقریبا بلافاصله فکری مثل «من خراب کردم»، «هیچکس منو جدی نمیگیره» یا «دیگه درست نمیشه» وارد ذهن بشه. چون این فکر خیلی سریع و طبیعی اتفاق افتاده، ممکنه اصلا به ذهنمون نرسه که از خودمون بپرسیم آیا این واقعا یه واقعیت قطعی بوده یا صرفا تفسیریه که ذهن ما توی اون لحظه ساخته.
کارهای بک و الیس بعدها نقش مهمی توی شکلگیری چیزی داشت که امروز بیشتر با عنوان درمان شناختی-رفتاری یا CBT میشناسیم. البته CBT نتیجهی کار یه نفر نیست و پژوهشگرا و درمانگرای زیادی در طول چند دهه در توسعه و تغییرش نقش داشتن، اما بک و الیس بدون شک جزو اسمهای بسیار مهم تاریخ این حوزه محسوب میشن. جودیت بک، دختر آرون بک، هم بعدا نقش مهمی توی توسعه، آموزش و ساختاربندی CBT داشت.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤14💘4🍓2☃1🐳1🍾1