سآࢪگلِ مَطࢪود ،
Video
᭄
ای شاپرک شعر مرا از برکن ؛ برو ان سوی باغ سمت ان گل های یاس مست و بخوان در گوشش و بگو باور کن در این دنیا یک نفر یاد تو را دمی از دل نخواهد برده
ای شاپرک شعر مرا از برکن ؛ برو ان سوی باغ سمت ان گل های یاس مست و بخوان در گوشش و بگو باور کن در این دنیا یک نفر یاد تو را دمی از دل نخواهد برده
دیگران میگویند برایم تکراری شده ای , چه بامزه ! تو در کنار ان ها خوشی در حالی که من تو را برای تکرار میخواستم
سآࢪگلِ مَطࢪود ،
عزیزِمن ، حالا که دیگر برایت مینویسم حس غم دردلم نهفته است ،انگاری دستانمان درمیان جاده عشق شل و بیجان شده است ،من آموختم هرجاو هرلحظه به دنبال عشق تو بگردم گمون میکنم برای عاشق بودنت زندگی میکنم، عشقی که هر روز بال و پر خواهم داد و پیوند خود را باتو…
عزیزِمن ؛
توزیباترین فردی هستی که تا کنون دیدهام ،خال روی لپت، موهای حالت دار ومشکیت ،چشمان ریز و سبز عسلیی داری که وقتی نور خورشید برآن میتابد باعث میشود قند درون دلم آب شود ،ابرو های نحیفت، لب های کوچک و ظریفی که داری .
زمانی که به تو مینگرم تمام غم و رنج برایم کمرنگتر میشود و میتوانم به راحتی آنها را به خاطر بسپارم، من باور دارم که با تمام روح و جانم عاشقت هستم؛ مدتی است که میخواهم حرفی را به شمابزنم ، میخواهم بدانی بودنت در زندگیم همانند همان نسیم بهاری که موهایترا به رقص در میارد زیبا و دلنشین است و همچین وجودت به اندازه چای درون فنجان گل رز برایم پرمعنا است.
توزیباترین فردی هستی که تا کنون دیدهام ،خال روی لپت، موهای حالت دار ومشکیت ،چشمان ریز و سبز عسلیی داری که وقتی نور خورشید برآن میتابد باعث میشود قند درون دلم آب شود ،ابرو های نحیفت، لب های کوچک و ظریفی که داری .
زمانی که به تو مینگرم تمام غم و رنج برایم کمرنگتر میشود و میتوانم به راحتی آنها را به خاطر بسپارم، من باور دارم که با تمام روح و جانم عاشقت هستم؛ مدتی است که میخواهم حرفی را به شمابزنم ، میخواهم بدانی بودنت در زندگیم همانند همان نسیم بهاری که موهایترا به رقص در میارد زیبا و دلنشین است و همچین وجودت به اندازه چای درون فنجان گل رز برایم پرمعنا است.
Pov : مغزِ او قبول کرده بود که دیگر هیچ راهی برای بازگشت نیست اما قلبش هنوزهم نمیتواند این حقیقتِ تلخ را باور کند، برای همین قلبِ او هرروز مغز را وادار به این میکند که آن شخص هنوزهم اورا دوست دارد
Forwarded from سآࢪگلِ مَطࢪود ،
همیشه اینجوریه که به یکی وابسته میشی و همون شخص بلایی سرت میاره که حتی نمیتونی باورکنی و باخودت میگی واقعا این همونیه که من میشناختم؟
شاید بهتره دلمرو باهات صاف کنم ،تو به من ناراحت بودن رو یاد دادی، یادم دادی یجوری بخاطر کاراو حرفات تا خوده صبح گریه کنم ، یادم دادی اعتمادم نسبت به همه از بین بره و نتونم خودمو از بین حرفایی که زدی پیدا کنم.
سر حرفام هستم که دوست داشتم و برام از هرچیزی مهمتر بودی بارها و بارها هم بهت اثبات کردم اما واقعا یه آدم عادی و نرمال نمیتونه بعداز اون همه خوبی که در حقت کردم اینجوری جواب پس بده ،به هرحال چیزی بود که گذشت و تموم شد زندگیم یه جوری چیده شده بود که باهات آشناشم، اما میخوام ازت بپرسم با انجام دادن این کارات حالت بهتر شد؟به جایی رسیدی؟
سر حرفام هستم که دوست داشتم و برام از هرچیزی مهمتر بودی بارها و بارها هم بهت اثبات کردم اما واقعا یه آدم عادی و نرمال نمیتونه بعداز اون همه خوبی که در حقت کردم اینجوری جواب پس بده ،به هرحال چیزی بود که گذشت و تموم شد زندگیم یه جوری چیده شده بود که باهات آشناشم، اما میخوام ازت بپرسم با انجام دادن این کارات حالت بهتر شد؟به جایی رسیدی؟
زیر آوارغم، جان میداد اما کسی متوجه نشد.
وقتی حواسها و دقتها به او جمع شد تا وجودش را پیدا کنند، دیگر دیر شده بود؛
او زیر آوار جانی در کالبد خود نداشت.
وقتی حواسها و دقتها به او جمع شد تا وجودش را پیدا کنند، دیگر دیر شده بود؛
او زیر آوار جانی در کالبد خود نداشت.
میبینی؟ طوری در رنجکشیدن ماهر شدهای، که گاهی خودت هم زخمهایت رااز یاد میبری.