نمیدانم با کدامین امید شعر بنویسم،
وقتی قرار نیست برای تو بخوانمش ..
وقتی قرار نیست برای تو بخوانمش ..
خوابهم دیگر وظیفهاش را به درستی انجام نمیدهد، مستهلک شده است. دیگر زورش نمیرسد، کم میآورد.
اندوهم آنقدر مبهم است که نمیتوانم بگویم
و اگر بگویم نخواهند فهمید و اگر بفهمند نیز فایدهای ندارد .
و اگر بگویم نخواهند فهمید و اگر بفهمند نیز فایدهای ندارد .
مومنم کردی به عشق جا زدی تکلیف چیست
بر مسلمانی که کافر میشود پیغمبرش
بر مسلمانی که کافر میشود پیغمبرش
به چه میاندیشی؟ به دوچشمی که تورا هیچ ندید؟ به دو دستی که تورا هیچ نخواست؟ به رفیقی که غبار غمت از چهره نبرد؟ یا به قلبی که برایت سخن از عشق نگفت؟ به چه میاندیشی؟
و من به عشق باور دارم، خیلی عمیقهم بهش باور دارم. اما من هیچوقت نمیتونم باورکنم شخصی اونقدری احمق و خام باشه که بتونه من رو دوست داشته باشه. هیچوقت نمیتونم فکرکنم که روزی کسی واقعا بتونه و بخواد که به من عشق بورزه. من احساس میکنم که هیچوقت اون دختری نیستم که روزی، کسی وقتی بهش نگاه میکنه نتونه هیچ نقص و ایرادی پیدا کنه و نهایتا شاید یک نفر اونقدری احمق باشه که بخواد تمام نقاط منفی و نقصهام رو بزاره کنار و در نظر نگیره، اما آخه مگه میشه؟ وقتی من چیزی جز نقص پیدا نمیکنم. من چیزی به جز یک ادم درمونده و خسته نمیبینم توی آینه.
مبتلا گشتم و هیچ ، جلو دارم نیست
چه بخواهی چه نخواهی به تو میاندیشم
چه بخواهی چه نخواهی به تو میاندیشم