اندوه ارث پدری و مادریمان بود. ادامهدار، ریشهدار، همیشگی و جدا نشدنی .
نمیدانم با کدامین امید شعر بنویسم،
وقتی قرار نیست برای تو بخوانمش ..
وقتی قرار نیست برای تو بخوانمش ..
خوابهم دیگر وظیفهاش را به درستی انجام نمیدهد، مستهلک شده است. دیگر زورش نمیرسد، کم میآورد.
اندوهم آنقدر مبهم است که نمیتوانم بگویم
و اگر بگویم نخواهند فهمید و اگر بفهمند نیز فایدهای ندارد .
و اگر بگویم نخواهند فهمید و اگر بفهمند نیز فایدهای ندارد .
مومنم کردی به عشق جا زدی تکلیف چیست
بر مسلمانی که کافر میشود پیغمبرش
بر مسلمانی که کافر میشود پیغمبرش
به چه میاندیشی؟ به دوچشمی که تورا هیچ ندید؟ به دو دستی که تورا هیچ نخواست؟ به رفیقی که غبار غمت از چهره نبرد؟ یا به قلبی که برایت سخن از عشق نگفت؟ به چه میاندیشی؟