من نمیدونم چجوری آدم در بچگیش میتونه انتخاب کنه که کی میخواد بشه درحالی که من هنوز در حدود پنجاه و سه سالگی هم هنوز واقعا نمیدونم که شغلم چی هست و همیشه به قول یک دوستی؛ میگفت ''ما همیشه در یک شغل موقت داریم زندگی میکنیم''
- عباس کيارستمي
«عزیزا تو اگر مرا نخواهی،اگر مهرم پس زنی وگر عشقم ردکنی،اگر سوی یار دگر روی و راغب عشق و مهر وی باشی؛دیده برتو نخواهم بست،مهر ازتو نخواهم کاست،عزیزِ دگری نخواهم جست. عزیزا تو گر بروی،آگاهم که بِه از من یافتی که رهت بر رهم کج کردی،ولی من گر بِه از تو گر سر تر از تو گر عاشق تر از تو یابم باز دلم پیش تو گیر است. این دل چو و کبوتر و تو چون دام،پیش تو گیر است که گیر است و رهایی نخواهد یافت.»
اندوه ارث پدری و مادریمان بود. ادامهدار، ریشهدار، همیشگی و جدا نشدنی .
نمیدانم با کدامین امید شعر بنویسم،
وقتی قرار نیست برای تو بخوانمش ..
وقتی قرار نیست برای تو بخوانمش ..
خوابهم دیگر وظیفهاش را به درستی انجام نمیدهد، مستهلک شده است. دیگر زورش نمیرسد، کم میآورد.
اندوهم آنقدر مبهم است که نمیتوانم بگویم
و اگر بگویم نخواهند فهمید و اگر بفهمند نیز فایدهای ندارد .
و اگر بگویم نخواهند فهمید و اگر بفهمند نیز فایدهای ندارد .