آدم ضعیفی نبود ؛ اما دیگر حوصله سختی ها را نداشت .
میل عجیبی به گریز پیدا کرد
به ندیدن ، ندانستن ، فرار از همه چیز. . .
میل عجیبی به گریز پیدا کرد
به ندیدن ، ندانستن ، فرار از همه چیز. . .
بنده دیگر باور خود را به همهچیز و همهکس از دست دادهام. باورم را به مهربانی آدمها، عشق مادران ، معرفت پدران، حمایت دوستان، شیطان، خودم، ارگانهای بدنم و سلولهای مغزم از دست دادهام. سرگردان و بدون نقطه اتکا، روزهایم را به شب میرسانم.
هیچوقت نمیتونی تصور کنی یه آدم چه اتفاقایی براش افتاده، تا شده اینی که الان هست.
من نمیدونم چجوری آدم در بچگیش میتونه انتخاب کنه که کی میخواد بشه درحالی که من هنوز در حدود پنجاه و سه سالگی هم هنوز واقعا نمیدونم که شغلم چی هست و همیشه به قول یک دوستی؛ میگفت ''ما همیشه در یک شغل موقت داریم زندگی میکنیم''
- عباس کيارستمي
«عزیزا تو اگر مرا نخواهی،اگر مهرم پس زنی وگر عشقم ردکنی،اگر سوی یار دگر روی و راغب عشق و مهر وی باشی؛دیده برتو نخواهم بست،مهر ازتو نخواهم کاست،عزیزِ دگری نخواهم جست. عزیزا تو گر بروی،آگاهم که بِه از من یافتی که رهت بر رهم کج کردی،ولی من گر بِه از تو گر سر تر از تو گر عاشق تر از تو یابم باز دلم پیش تو گیر است. این دل چو و کبوتر و تو چون دام،پیش تو گیر است که گیر است و رهایی نخواهد یافت.»