سآࢪگلِ مَطࢪود ،
اگه یکی دیگه ازم بپرسه اتفاقی افتاده؟ چرا ناراحتی؟ خودمو میکشم
ظاهراً کلاً غمباد پرسنام.
گاهی اوقات احساس میکنم یک تکهی اضافیام ؛ درست مثل نوشتهی پایان توی بهترین قسمتِ کتاب. مثل تیتراژ فیلم که بارها تکرار میشه. مثل دکمه های سرآستین که بدون هیچ جا خوریان. درست مثل کم آوردن نفس وسط یه بوسهی کاملاً مناسب. اما این بار گزینهی نامناسب و ناخواسته منم.
یه پیوند عاطفی شدید بین من و بدندرد هست که اصلاً نمیتونم بهش پی ببرم.
به طرز عجیبی دیگه اینطور مثل قبل نیست که شوق داشته باشم بابت ممبر داشتنِ زیاد ، الان فقط کافیه بتونم بنویسم. دیگه اهمیتی نداره که به گوش کسی میرسه یا نه
Forwarded from سآࢪگلِ مَطࢪود ،
انسان، درنهایت به همه چیز عادت میکند .
کاش میشد کلاً از قشر بشریت فاصله بگیرم و با بیاهمیتیِ بیشتر به زندگیم ادامه بدم.
آدمهای دورم ؛ هرچند که دیگه چیزی ازشون باقی نمونده، تو این مدت طولانی "من" های مختلف رو دیدن.
بخاطر خودم
بخاطر اینکه میدیدم اونها توی تیکههای خورد و خاکشیر شدهی من چیزایی رو میدیدن که خودمم هنوز ندیدم با اینکه ممکن بود خواه یا ناخواه با همون تیکههای ریز خورد شدهام دست خیلیاشون رو بریده باشم
بخاطر خودم
بخاطر اینکه میدیدم اونها توی تیکههای خورد و خاکشیر شدهی من چیزایی رو میدیدن که خودمم هنوز ندیدم با اینکه ممکن بود خواه یا ناخواه با همون تیکههای ریز خورد شدهام دست خیلیاشون رو بریده باشم
ساعت و عقربه هیچ معنایی ندارن فقط چند تا اعداد بی معنی برام حساب میشن تو کل این ماه ها و سال ها من فقط منتظرم ، منتظر هیچی.