و چقدر غم انگیز بود، من عاشق لبخندت بودم اما تو گریه هایم را ترجیح میدادی .
مثل قبل بشیم؟ عزیزم تو مگه چیزی از من قبلی گذاشتی باقی بمونه که مثل قبل بشیم.
اورثینک خیلی کلمهی ناچیزیه در برابر کاری که من با مغزم میکنم.
و تو دوام میآوری، بیآنکه کسی بفهمد در خاموشیات، نبردی بیپایان میان رنج و بیاعتنایی جریان دارد.
آن چنان جسم و روحاش خسته بود که از اعماق وجودش میخواست ناپدید شود ، فراموش شود یا نباشد . عمقی از نیستی و عدم وجود را تجربه کند که هرگز کسی به او دست نیابد . میل و عطش رفتن و نبودن همهی وجودش را گرفته بود .
تو حالا هی صدتو بزار براش آب دادن به گل مصنوعی فایده نداره که .