مـاهـزاد ؛
عزیزِمن؛ بگذار آغوش تورا نقطه امن این جهان بدانم، من سالهاست که به تو عشق میورزم، نه فقط به خاطر آنچه که در کنار تو تبدیل میشوم بلکه تو الهام بخش زندگیِ بیروح منی ، وقتی در کنار تو هستم، زندگیام غنی ترو پر از عشق میشود. تو معنای من و زندگیِ منی.
عزیزِمن؛
بگذار تورا ببینم و آنقدر محو زیباییهایت شوم که چشمانم را مقابل زشتی و بدیهای اطرافم کورکنم، من مدهوشم، مدهوش عطر تن تو، من به آن رایحهی عشقِ وجودت مدهوشم بیا در همسایگی تنم بنشین و بگذار تورا با خیال آسوده نفس بکشم
مدهوش چشمانتم ، همان چشمهایی که نمایانگر درد های درونت است؛
همان چشمان بغضآلودت ، من به وجود آن گوارایی چشمهایی که همچو نورِ ماه بر وجودم پیاده میشود قسم میدهم که تو از نفس پاک مسیح پا به جهان گشودهای !
تو همان به دل نشستهی منی تا ابد.
بگذار تورا ببینم و آنقدر محو زیباییهایت شوم که چشمانم را مقابل زشتی و بدیهای اطرافم کورکنم، من مدهوشم، مدهوش عطر تن تو، من به آن رایحهی عشقِ وجودت مدهوشم بیا در همسایگی تنم بنشین و بگذار تورا با خیال آسوده نفس بکشم
مدهوش چشمانتم ، همان چشمهایی که نمایانگر درد های درونت است؛
همان چشمان بغضآلودت ، من به وجود آن گوارایی چشمهایی که همچو نورِ ماه بر وجودم پیاده میشود قسم میدهم که تو از نفس پاک مسیح پا به جهان گشودهای !
تو همان به دل نشستهی منی تا ابد.
و چقدر غم انگیز بود، من عاشق لبخندت بودم اما تو گریه هایم را ترجیح میدادی .
مثل قبل بشیم؟ عزیزم تو مگه چیزی از من قبلی گذاشتی باقی بمونه که مثل قبل بشیم.
اورثینک خیلی کلمهی ناچیزیه در برابر کاری که من با مغزم میکنم.
و تو دوام میآوری، بیآنکه کسی بفهمد در خاموشیات، نبردی بیپایان میان رنج و بیاعتنایی جریان دارد.
آن چنان جسم و روحاش خسته بود که از اعماق وجودش میخواست ناپدید شود ، فراموش شود یا نباشد . عمقی از نیستی و عدم وجود را تجربه کند که هرگز کسی به او دست نیابد . میل و عطش رفتن و نبودن همهی وجودش را گرفته بود .
تو حالا هی صدتو بزار براش آب دادن به گل مصنوعی فایده نداره که .