بزرگ شدم و یاد گرفتم باید با بعضی از احساسات زندگی کنم چون فریادهایی که توی قفسهی سینهام حبس شده، همون فریادهای سرکوب شدهایه که هرگز نکشیدم. این روزها یک فریاد در قفسه سینهی من زندگی میکنه از شش سال پیش، یکی دیگه از چهار سال پیش و همینطور کنار هم جمع شدن و تبدیل به درد بزرگی توی سینهام شدن. روزها رو همراه این درد میگذرونم چون این احساسات دردناک برای زمان حال نیستن. الان همه چیز آرومه و بدن خستهام داره برای روزهای سخت گذشتهاش اشک میریزه.
۲:۴۵نیمه شب
دست از اعتماد کردن به آنها بردار
آنها در هم شکستن بیشتر 𑪊𑪊𑪊و بیشتر تورا روزی تمام میکنند
که تو دیگر هیچی نخواهی بود
دست از اعتماد کردن به آنها بردار
آنها در هم شکستن بیشتر 𑪊𑪊𑪊و بیشتر تورا روزی تمام میکنند
که تو دیگر هیچی نخواهی بود
Forwarded from نمیدانست کیست.
اعتراف میکنم که خسته و غمگینم، و گمان این است که این سیل تا ابد ادامه دارد.
بعد از مدتی، درد خصوصی میشه و گفتنش به دیگران لطفی نداره، شروع انزوا از همین نقطهست.
شماام دیدین؟
هرچی بیشتر دنبال یچیزی میگردی، یه کسی یا یه حسی، بیشتر پیداش نمیکنی، بیشتر بهش نمیرسی
انگار ازت دورتر میشه.
هرچی بیشتر دنبال یچیزی میگردی، یه کسی یا یه حسی، بیشتر پیداش نمیکنی، بیشتر بهش نمیرسی
انگار ازت دورتر میشه.