سلامت روانم بین "مثل خودشون لاشیشو" و "اونا بیریشن تو انسان باش" گیر کرده.
سآࢪگلِ مَطࢪود ،
Photo
عزیزِمن،
دیگر دستهایم توان نوشتن متنی را نداردحتی دیگر با قلم سازگار نیستند ،دیگر چای برایم مزهای ندارد ، دیگر نمیتوانم به درستی پرتو نور خورشیدرا در آغوش بگیرم ، همانند قوری بدون چای شدهام همانقدر زشت و بیروح ،غروبهای جمعه برام یکی پس از دیگری غمگین تر شدهاند ،انگار چیزی درمن گمشده است ،عصرها فقط یک جابند میشوم و به رقص غبار کنار پنجره درنور خیره میشوم ، خالیه خالی شدهام، خالی از احساسات
_ ڕێژنە
دیگر دستهایم توان نوشتن متنی را نداردحتی دیگر با قلم سازگار نیستند ،دیگر چای برایم مزهای ندارد ، دیگر نمیتوانم به درستی پرتو نور خورشیدرا در آغوش بگیرم ، همانند قوری بدون چای شدهام همانقدر زشت و بیروح ،غروبهای جمعه برام یکی پس از دیگری غمگین تر شدهاند ،انگار چیزی درمن گمشده است ،عصرها فقط یک جابند میشوم و به رقص غبار کنار پنجره درنور خیره میشوم ، خالیه خالی شدهام، خالی از احساسات
_ ڕێژنە
برخی آدمها شما را ترک میکنند ،اما این پایان داستان شما نیست این پایان نقش آنها در زندگی شما است.
سآࢪگلِ مَطࢪود ،
عزیزِمن، دیگر دستهایم توان نوشتن متنی را نداردحتی دیگر با قلم سازگار نیستند ،دیگر چای برایم مزهای ندارد ، دیگر نمیتوانم به درستی پرتو نور خورشیدرا در آغوش بگیرم ، همانند قوری بدون چای شدهام همانقدر زشت و بیروح ،غروبهای جمعه برام یکی پس از دیگری غمگین…
عزیزِمن،
دیگرتوان دوری ندارم ،دیگر توان گلچین خاطراتمانرا ندارم، کاش میدانستی که شبها در رویای خود بوسه بر لب پر خندهات میزنم و چگونه زلفهای کوتاهترا نوازش میکنم ؛ خبر داری که عشقت درمیان ورقهای کتابم از انتظار تو خشکیده است؟همانند رویایی مطلوب میمانی و من شبها در خیال دیدار با تو به خواب میروم آیا اینها برای اثبات عشق من به تو کافی نیست؟گه گاهی با خود میگویم ،کاش فنجان چایت میبودم که آن را مینوشیدی و دستانت را دورآن حلقه میکردی توان لمس کردن عطرترا داشتم و میتوانستم سبوسبو آن را بچشم هنگام تَرک کردنش تنها اثری که به جا میگذاشتی عطر تنت باشد نه ترک بزرگ برروی دلم.
دیگرتوان دوری ندارم ،دیگر توان گلچین خاطراتمانرا ندارم، کاش میدانستی که شبها در رویای خود بوسه بر لب پر خندهات میزنم و چگونه زلفهای کوتاهترا نوازش میکنم ؛ خبر داری که عشقت درمیان ورقهای کتابم از انتظار تو خشکیده است؟همانند رویایی مطلوب میمانی و من شبها در خیال دیدار با تو به خواب میروم آیا اینها برای اثبات عشق من به تو کافی نیست؟گه گاهی با خود میگویم ،کاش فنجان چایت میبودم که آن را مینوشیدی و دستانت را دورآن حلقه میکردی توان لمس کردن عطرترا داشتم و میتوانستم سبوسبو آن را بچشم هنگام تَرک کردنش تنها اثری که به جا میگذاشتی عطر تنت باشد نه ترک بزرگ برروی دلم.
قلبم شکسته نه اینکه یکدفعه و برای آخرین بار، توی این چهارسال متوالی توسط آدمهای مختلف به هرنحوی شکسته بیدلیل یا بادلیل شکست با حرف شکست با عملکرد شکست با تمجید شکست گاهیم با تعریف شخص دیگهای جلوی من شکست و هیچوقت نه فراموش شد و نه درست شد .