سآࢪگلِ مَطࢪود ،
Photo
ྀི گمشده دڔ ریوولـے
نـوامبر 𝟷𝟹𝟾𝟻
من ؛ من خیلی عشق رو نمیشناسم فقط میدونم محاله که دوست داشتن ، مخوفو سرد باشه . محاله که مثل یک طوفان بپیچه به دست و پای زندگی و ریشههارا خشک کنه ، بلکه تسکین است . غم نیست ، التیام است . میدونید اقای آلن من تا بحال همراه کسی به رقص گلهای وحشی نگاه نکردم . به پیک نیک روزهای یکشنبه کنار رود نرفتم و نمیدونم پنهان شدن زیر ژاکت یک مرد اشرافزاده وقتی که بارون میزنه چه احساسی دارد ولی میدونم عشق هرگز،هرگز به بیرحمی شما نیست
نـوامبر 𝟷𝟹𝟾𝟻
من ؛ من خیلی عشق رو نمیشناسم فقط میدونم محاله که دوست داشتن ، مخوفو سرد باشه . محاله که مثل یک طوفان بپیچه به دست و پای زندگی و ریشههارا خشک کنه ، بلکه تسکین است . غم نیست ، التیام است . میدونید اقای آلن من تا بحال همراه کسی به رقص گلهای وحشی نگاه نکردم . به پیک نیک روزهای یکشنبه کنار رود نرفتم و نمیدونم پنهان شدن زیر ژاکت یک مرد اشرافزاده وقتی که بارون میزنه چه احساسی دارد ولی میدونم عشق هرگز،هرگز به بیرحمی شما نیست
شاپرک تنها کسی بود که دراین جنگل وسیع و بی پایان به حرفهایم گوش میداد و مرادر اغوش میگرفت .
روزی قاصدکها برایم خبر اوردند شاپرک هر شب بعد شنیدن حرفهایت زارزار گریه میکند .
روزی قاصدکها برایم خبر اوردند شاپرک هر شب بعد شنیدن حرفهایت زارزار گریه میکند .
پاریس ૈ ۱۰ اکتبر
عزیزترینم ، میخواهم بگویم تمام شادی زندگيام را مدیون توام تو با همه چیز من ساختهاي و به طرزی باورنکردنی نسبت به من مهربان بودهای .
همه جز اطمینان به نیکي تو ، مرا ترك گفته است دیگر نمیتوانم به تباه کردن زندگیات ادامهدهم . گمان نمیکنم هیچ دونفري بتوانند آنقدر که ما شاد بودهایم شاد باشند
you ㅤ˓ ೀ
عزیزترینم ، میخواهم بگویم تمام شادی زندگيام را مدیون توام تو با همه چیز من ساختهاي و به طرزی باورنکردنی نسبت به من مهربان بودهای .
همه جز اطمینان به نیکي تو ، مرا ترك گفته است دیگر نمیتوانم به تباه کردن زندگیات ادامهدهم . گمان نمیکنم هیچ دونفري بتوانند آنقدر که ما شاد بودهایم شاد باشند
you ㅤ˓ ೀ
سلامت روانم بین "مثل خودشون لاشیشو" و "اونا بیریشن تو انسان باش" گیر کرده.
سآࢪگلِ مَطࢪود ،
Photo
عزیزِمن،
دیگر دستهایم توان نوشتن متنی را نداردحتی دیگر با قلم سازگار نیستند ،دیگر چای برایم مزهای ندارد ، دیگر نمیتوانم به درستی پرتو نور خورشیدرا در آغوش بگیرم ، همانند قوری بدون چای شدهام همانقدر زشت و بیروح ،غروبهای جمعه برام یکی پس از دیگری غمگین تر شدهاند ،انگار چیزی درمن گمشده است ،عصرها فقط یک جابند میشوم و به رقص غبار کنار پنجره درنور خیره میشوم ، خالیه خالی شدهام، خالی از احساسات
_ ڕێژنە
دیگر دستهایم توان نوشتن متنی را نداردحتی دیگر با قلم سازگار نیستند ،دیگر چای برایم مزهای ندارد ، دیگر نمیتوانم به درستی پرتو نور خورشیدرا در آغوش بگیرم ، همانند قوری بدون چای شدهام همانقدر زشت و بیروح ،غروبهای جمعه برام یکی پس از دیگری غمگین تر شدهاند ،انگار چیزی درمن گمشده است ،عصرها فقط یک جابند میشوم و به رقص غبار کنار پنجره درنور خیره میشوم ، خالیه خالی شدهام، خالی از احساسات
_ ڕێژنە
برخی آدمها شما را ترک میکنند ،اما این پایان داستان شما نیست این پایان نقش آنها در زندگی شما است.