او در این لحظه از زندگی سیر شده بود و در نهایتِ نومیدی با خود میگفت: آیا این زندگی به زحمتِ زندهماندنش میارزد؟
«ما را نکُشید، ما هنوز جوانیم؛
ما هنوز نمیدانیم که عشق،
مزهٔ توتِ شیرین میدهد یا خرمالوی نارس.»
ما هنوز نمیدانیم که عشق،
مزهٔ توتِ شیرین میدهد یا خرمالوی نارس.»
در تاریخمان بنویسید:
آنان که زنده مانده بودند هم مُردند؛
ما نگاه کردیم و ذرهذره تمام شدیم.
آنان که زنده مانده بودند هم مُردند؛
ما نگاه کردیم و ذرهذره تمام شدیم.
رو به آن سویِ وجودم کردم که هیچکس را دوست نداشت، و در همانجا پناه گرفتم.
ناگهان میل شدیدی به خزیدن در تختخواب، پنهان شدن از همهکس و همهچیز، و تا ابد خوابیدن بر من غلبه کرد.
Hichvaght Naboodi
Arianfar
تو واسم فرق میکردی،
فکر میکردم نمیری، بریام برمیگردی؛
چشمامو تر میکردی،
بعدشم با دروغات دلمو خر میکردی.
@Duchar
فکر میکردم نمیری، بریام برمیگردی؛
چشمامو تر میکردی،
بعدشم با دروغات دلمو خر میکردی.
@Duchar
اگر روزی غمگین روبهروی تو ایستادم،
فکر نکن که چهقدر ضعیف و کمتوانم؛
به این فکر کن که تو را امن دیدم
و روی تو حساب کردم،
که روی غمگینم را نشانت دادم.
فکر نکن که چهقدر ضعیف و کمتوانم؛
به این فکر کن که تو را امن دیدم
و روی تو حساب کردم،
که روی غمگینم را نشانت دادم.
دلم با ماندن بود؛ راه، اما راهِ رفتن…
و تو ندانستی چه رنجیست
کشاندنِ تنِ خستهای که خواهانِ ماندن بود.
و تو ندانستی چه رنجیست
کشاندنِ تنِ خستهای که خواهانِ ماندن بود.
من هم سرانجام فراموشت خواهم کرد؛
تو اما دیگر هیچگاه اینگونه دوستداشته نخواهی شد.
تو اما دیگر هیچگاه اینگونه دوستداشته نخواهی شد.