اما عزیزِ من،
نه مرگ آنقدر تلخ است و نه زندگی آنقدر شیرین
که انسان برای این دو، «شرفش» را بدهد.
نه مرگ آنقدر تلخ است و نه زندگی آنقدر شیرین
که انسان برای این دو، «شرفش» را بدهد.
برخی از آدمها، با رفتنشان، درسی به ما میدهند
که اگر میماندند،
هرگز آن را نمیآموختیم.
که اگر میماندند،
هرگز آن را نمیآموختیم.
عجیبترین بخشِ بزرگشدن اینجاست؛
اینکه میآموزی چگونه با آدمهایی که دیگر نیستند،
در ذهنِ خود زندگی کنی؛
همزیستیای مسالمتآمیز با نبودنها.
اینکه میآموزی چگونه با آدمهایی که دیگر نیستند،
در ذهنِ خود زندگی کنی؛
همزیستیای مسالمتآمیز با نبودنها.
این زندگی چیزهای زیادی به من بدهکار است،
اما مهمترینِ آنها، جوانیای بدون رنج و نگرانی در سرزمینی آرام است.
اما مهمترینِ آنها، جوانیای بدون رنج و نگرانی در سرزمینی آرام است.
در این دنیا، افرادِ شجاع میمیرند،
افرادِ باهوش دیوانه میشوند،
و دنیا پُر از احمقهایِ خوشحال است.
افرادِ باهوش دیوانه میشوند،
و دنیا پُر از احمقهایِ خوشحال است.
تمامِ ذهنِ مرا گرفته است نامِ تو، یادِ تو، کلامِ تو، نگاهِ تو، صدایِ تو؛
ولی دستانم خالیست!
ولی دستانم خالیست!
به او بگویید بعد از او، هیچکس را قدرِ او دوست نداشتهام؛
میدانم توانِ بازگشت ندارد،
اما همین که بداند، کافیست مرا…
میدانم توانِ بازگشت ندارد،
اما همین که بداند، کافیست مرا…
«دیگر سرزنده نبود. بیشترِ اوقاتش به دلنگرانی میگذشت. انرژیای که روزگاری صرفِ عشقورزیدن به زندگی میکرد، حالا داشت صرفِ دوامآوردنش میشد.»
با رفتارمان زخم میزنیم و امیدواریم با کلماتمان ترمیم کنیم!
چه هیولای پارهوقتیست انسان.
چه هیولای پارهوقتیست انسان.