اما عزیز من،
یک زن میتواند هر اشتباهی را ببخشد، اگر آن اشتباه زنی دیگر نباشد.
یک زن میتواند هر اشتباهی را ببخشد، اگر آن اشتباه زنی دیگر نباشد.
من عیبهای زیادی دارم عزیزِ من؛
اما بسیار وفادارم،
و تو را از وفای خود خسته خواهم کرد…
اما بسیار وفادارم،
و تو را از وفای خود خسته خواهم کرد…
دستانت را اندکی به من امانت بده؛
میخواهم با آنها گره از بافتههای اندوهم بگشایم.
میخواهم با آنها گره از بافتههای اندوهم بگشایم.
میدانستم… خیلی خوب هم میدانستم که باید مدتها پیش آنجا را ترک میکردم.
آری؛ باید میرفتم، نه فقط برای آنکه رفته باشم،
بلکه برای نجاتِ خودم!
آری؛ باید میرفتم، نه فقط برای آنکه رفته باشم،
بلکه برای نجاتِ خودم!
از روزِ اولی که با تو سفر کردم، سوراخِ قایقت را دیدم؛
با این حال با تو دل به دریا زدم،
با این امید که عشق معجزه میسازد…
نساخت!
با این حال با تو دل به دریا زدم،
با این امید که عشق معجزه میسازد…
نساخت!
گاهی نباید صبر کرد؛
باید رها کرد و رفت، تا بدانند اگر مانده بودی،
رفتن را هم بلد بودهای…
باید رها کرد و رفت، تا بدانند اگر مانده بودی،
رفتن را هم بلد بودهای…
ناگهان به یاد آنچه از سر گذرانده بود، به گریه افتاد؛ چنانکه اشک برای گریستن کم میآورد.
گویی دیگر برایش زنده ماندن دردناک بود؛ کمطاقت، کمحوصله و بهظاهر آرام شده بود، در میان پوکههای سیگاری که به سمت افکار غمانگیز ذهنش روانه کرده بود.
اگر سینهاش را میشکافتی، چیزی جز قلبِ پارهپاره و مچالهای که به گوشهی سینهاش خزیده بود نمیدیدی.
ناگهان دست از گریه کشید و زیرِ لب گفت: «نمیتوانستم او را غمگین ببینم؛ نگاهِ غمگینش قلبم را میدرید.»
و فندکش را جرقه زد.
گویی دیگر برایش زنده ماندن دردناک بود؛ کمطاقت، کمحوصله و بهظاهر آرام شده بود، در میان پوکههای سیگاری که به سمت افکار غمانگیز ذهنش روانه کرده بود.
اگر سینهاش را میشکافتی، چیزی جز قلبِ پارهپاره و مچالهای که به گوشهی سینهاش خزیده بود نمیدیدی.
ناگهان دست از گریه کشید و زیرِ لب گفت: «نمیتوانستم او را غمگین ببینم؛ نگاهِ غمگینش قلبم را میدرید.»
و فندکش را جرقه زد.