اما…
هیچ انسانی،
به اندازهٔ کسی که از دوستداشتنِ آدمِ اشتباه برگشته،
خسته، بیپناه و غمگین نیست.
هیچ انسانی،
به اندازهٔ کسی که از دوستداشتنِ آدمِ اشتباه برگشته،
خسته، بیپناه و غمگین نیست.
من با دستانِ خودم زندگیم را ویران کردم؛
و حالا روی خرابههایش نشستهام
و گریه میکنم.
و حالا روی خرابههایش نشستهام
و گریه میکنم.
تمامِ عمرت به دنبال شاهدی گشتی که رنجت را تأیید کند؛ مگر خودت آنجا نبودی؟
1
اما عزیز من،
یک زن میتواند هر اشتباهی را ببخشد، اگر آن اشتباه زنی دیگر نباشد.
یک زن میتواند هر اشتباهی را ببخشد، اگر آن اشتباه زنی دیگر نباشد.
من عیبهای زیادی دارم عزیزِ من؛
اما بسیار وفادارم،
و تو را از وفای خود خسته خواهم کرد…
اما بسیار وفادارم،
و تو را از وفای خود خسته خواهم کرد…
دستانت را اندکی به من امانت بده؛
میخواهم با آنها گره از بافتههای اندوهم بگشایم.
میخواهم با آنها گره از بافتههای اندوهم بگشایم.
میدانستم… خیلی خوب هم میدانستم که باید مدتها پیش آنجا را ترک میکردم.
آری؛ باید میرفتم، نه فقط برای آنکه رفته باشم،
بلکه برای نجاتِ خودم!
آری؛ باید میرفتم، نه فقط برای آنکه رفته باشم،
بلکه برای نجاتِ خودم!
از روزِ اولی که با تو سفر کردم، سوراخِ قایقت را دیدم؛
با این حال با تو دل به دریا زدم،
با این امید که عشق معجزه میسازد…
نساخت!
با این حال با تو دل به دریا زدم،
با این امید که عشق معجزه میسازد…
نساخت!