من تو را دوست داشتم، در روزهایی که مسئلهی ما زنده ماندن بود، نه عاشق بودن…
«در حالی که به وطن خیانت میکنی، روز مرگت خاکی پیدا نمیکنی که تو را بخواهد؛ حتی وقتی که مرده باشی، احساس سرما میکنی.»
2
«رفیق بود. با او میتوانستم بعد از گریههای بلند، از چیزهای کوچک بخندم.»
معلوم است که دوستت دارم، وگرنه در وطن غمگین و جنگزده، چه میتوانستم بکنم؟
❤402
من از جنگ نمیترسم عزیزم؛
چرا که ما در این سرزمین بسیار مُردهایم…
من از فردای بی تو،
روزی که بی تو آغاز شود هراس دارم.
چرا که ما در این سرزمین بسیار مُردهایم…
من از فردای بی تو،
روزی که بی تو آغاز شود هراس دارم.