و چقدر غمانگیز است، اینکه آدم بخواهد تماموقت مراقبِ خود باشد، تا آنچه را که از سر گذرانده، به یاد نیاورد.
گمان میکردم آنکه دوستم دارد،
حتی اگر غرق در تاریکیام باشم،
باز هم دوستم خواهد داشت؛
حتی اگر پُر از زخم باشم،
حتی اگر قادر به دوستداشتنِ خودم نباشم،
او با همهی اینها، دوستم خواهد داشت!
اما نه!
هیچکس خودش را به خطر نمیاندازد،
و دستش را داخلِ چاه نمیبرد.
تاریکی، تنها برای ماست
و آدم، در رنجها تنها… تنها…
حتی اگر غرق در تاریکیام باشم،
باز هم دوستم خواهد داشت؛
حتی اگر پُر از زخم باشم،
حتی اگر قادر به دوستداشتنِ خودم نباشم،
او با همهی اینها، دوستم خواهد داشت!
اما نه!
هیچکس خودش را به خطر نمیاندازد،
و دستش را داخلِ چاه نمیبرد.
تاریکی، تنها برای ماست
و آدم، در رنجها تنها… تنها…
من نمیتوانم تو را فراموش کنم؛ نه چون حافظهای قوی دارم، بلکه چون قلبی دارم که هرگز کسانی را که روزی در آن ساکن شدهاند، انکار نمیکند.
من به تنهایی معتاد شده بودم.
اگر تنهایی را از من میگرفتند، مثل آدمی میشدم که آب و خوراکش را از او گرفتهاند.
اگر هر روز کمی با خودم خلوت نمیکردم، احساس میکردم ضعیفتر شدهام.
چیزی نبود که بشود به آن افتخار کرد، اما بدجوری به آن وابسته شده بودم.
تاریکیِ اتاق برایم مثل نور آفتاب بود.
اگر تنهایی را از من میگرفتند، مثل آدمی میشدم که آب و خوراکش را از او گرفتهاند.
اگر هر روز کمی با خودم خلوت نمیکردم، احساس میکردم ضعیفتر شدهام.
چیزی نبود که بشود به آن افتخار کرد، اما بدجوری به آن وابسته شده بودم.
تاریکیِ اتاق برایم مثل نور آفتاب بود.
Mohsen Chavoshi - Zol Bezan Be Shahkaret
@Duchar
زل بزن به شاهکارت
به غمی که روبهروته
پشت خندههام عزیزم
گریه گریه برهوتِ...
00:15
به غمی که روبهروته
پشت خندههام عزیزم
گریه گریه برهوتِ...
00:15
میخواستم به تو بگویم که جز تو از همه ناامید شدهام و میترسم…
اما پیش از آنکه بگویم، تو هم ناامیدم کردی.
اما پیش از آنکه بگویم، تو هم ناامیدم کردی.