دچار | Duchar
167K subscribers
3.81K photos
39 videos
619 links
تبلیغات @DucharAd
Download Telegram
آرامش.
نشون دادن احساساتم به تو، مثل خون‌ریزی کردن کنار کوسه بود عزیزم.
اطمینان.
با او قدم می‌زنی در مسیری که از آنِ تو نیست، و یک روز ناگهان تنها بازمی‌گردی!
Hauser & Petrit Çeku - Concierto de Aranjuez - Adagio
@Duchar
این قطعه نماد شکوه و عظمت موسیقی بی‌کلام است.
@Duchar
زندگی.
الان باید از پسِ زندگی بر بیام.
بعداً یادم بنداز برات تعریف کنم که چقدر
همه‌چیز پیچیده و دور از دسترس بود؛
چطور یه‌سری چیزا رو به ناچار تحمل کردم،
و فهمیدم بعضی مسیرها نه انتخابِ من بودن،
و نه چیزی که دلم می‌خواست.
اما مجبور بودم ادامه بدم و ازشون رد بشم؛
الان فقط باید از پسِ زندگی بر بیام…
اما عزیز من!
در این حوالی، از همیشه همین بوده…
باید می‌جنگیدیم، می‌دویدیم، می‌ترسیدیم؛
و افسوس که لبخند، شادی، عشق را
آنگونه که باید، لمس نکرده‌ایم!
آری… این جهان، جرعه‌ای آرامش
به عمرِ به تاراج رفته‌مان بدهکار است.
من تو دنیایی زندگی می‌کنم
که آدما بیشتر از دل، با نقاباشون حرف می‌زنن.
دنیایی که لبخند همیشه نشونه‌ی خوشحالی نیست
و سکوت، خیلی وقتا فریادیه که کسی نمی‌شنوه.
اینجا خیلیا بلدن تظاهر کنن حالشون خوبه،
چون یاد گرفتن دردِ واقعی رو پشت جمله‌های ساده قایم کنن.
کم‌کم مهربونی داره می‌شه یه نقطه‌ ضعف،
و اعتماد، یه ریسکه که کمتر کسی حاضر می‌شه قبولش کنه.
من تو دنیایی زندگی می‌کنم
که نگفتنی‌ها، از گفتنی‌ها سنگین‌تر شدن…
و گاهی یه نگاهِ خسته،
از هزار تا جمله بیشتر حرف واسه گفتن داره.
دیدار.
نمی‌دانم آیا مادرش هم او را به‌اندازه‌ی من دوست داشت؟ آیا کسی می‌توانست بفهمد که دوست داشتن او چه لذّتی دارد؟ چه‌قدر آدم را به ابدیت نزدیک می‌کند؟ آدم را پُر می‌کند، آن‌قدر که نخواهد به چیز دیگری فکر کند، دلش برای هیچ‌کس دیگری نلرزد، و هرگز دچار تردید نشود.
Ye roozgari
Armin Barmayeh
من با این خون گریه کردم :)
@Duchar
ماندن.
شریف‌ترین لحظه‌ی زیستن، زمانی‌ست که زمین و زمان کمر به نابودی و فروپاشیِ تو بسته‌اند، و تو همچنان دوام می‌آوری و ایستاده‌ای.
ما همانند شیشه بودیم؛ اگر پاک‌مان می‌کردند، می‌درخشیدیم؛
اما آن‌ها شکستند و ما هم بریدیم…
بوسه.
شاید تنها کاری که از دست ما برمی‌آید، این است که امیدوار باشیم دست‌آخر حسرت‌های درستی نصیب‌مان شود.
لمس.
نبودنت می‌ماند، میان زخم‌هایی که هرگز درمان نمی‌شوند.
«و ناگهان، به یاد آنچه با تو گذرانده بودم، گریستم.»
1